دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

پاپیلوما

پاپیلوما



وسط جیغ و فریاد دانش آموزان، نزدیک در ِ خروجی مدرسه، خشکش زده بود. زنگ آخر، آقای ناظم به او گفته بود بماند.

وقتی تمام بچه‌ها رفتند سردی نوک انگشت آقای ناظم را روی پوست گردن و بیخ گوشش احساس کرد. «بازم شکلات می‌خوای؟»

علی عاشق شکلات بود و زنگ‌های تفریح، وقتی شکلات‌های خوشمزۀ عموتقی را توی دست بچه‌ها می‌دید، آب از لب و لوچه‌اش راه می‌افتاد، اما پدرش هیچوقت برای خرید این آشغال‌ها به او پول نمی‌داد.

سرش را برنگرداند. آقای ناظم دهانش را نزدیک گوششس آورده بود: «آفرین بچۀ خوب. بریم؟» و آرام دستش را گرفت. انگشت‌های آقای ناظم کشیده و باریک و از بستنی یخی‌های عموتقی هم سردتر بودند. علی با یک دست، کتاب‌هایش را به سینه چسبانده بود. می‌ترسید کِشی که دور کتاب‌هایش بسته، باز شود. آقای ناظم دستی به سر تازه تراشیدۀ او کشید. او هم سرش را بالا گرفت و چند لحظه به چشم‌های آقای ناظم نگاه کرد. سفیدی چشم‌هایش مثل دانه‌های درشت انار، قرمز شده بودند. آقای ناظم به صورت سفید و چشم‌های سبز علی زل زده و لپش را به نرمی بین دو انگشتش فشار ‌داد. «تو چقدر خوشگلی پسر؟» علی سرش را پایین انداخت. آقای ناظم انگشت علی را بین دست سردش گرفت و  به طرف سالن مدرسه برگرداند.  

علی به پشت سرش نگاه کرد. کسی توی حیاط مدرسه نبود. حتی عموتقی؛ و آقای ناظم، خودش در ِ مدرسه را بست.

- آقا اجازه برم خونه؟

 آقای ناظم اخم کرد:

- یادت رفت بابات همین‌جا گوشت رو گرفت و گفت هرچی آقا معلم گفت باید بگی چشم؟

علی حرفی نزد. وارد سالن شدند و مثل همیشه می‌خواست به طرف دفتر مدرسه برود. آقای ناظم توی دفتر به او شکلات می‌داد. اما این‌بار علی را به طرف آخرین کلاس مدرسه برد. کلاسی ته ِ ته ِ سالن.

زنگ تفریح، آقای ناظم به هرکسی اجازه نمی‌داد طرف آن کلاس برود. مراقب می‌گذاشت. ولی حالا توی آن کلاس بودند. علی سرش را چرخاند و در و دیوار را نگاه کرد. کلاسی بدون پنجره با صندلی‌هائی شکسته و میزهائی که روی آنها پر بود از چیزهائی که تا آن روز ندیده بود. عکس دخترهای لخت و حرف‌های بد بد.

آقای ناظم دست او را گرفت و آهسته آهسته انگشت وسطش را نزدیک دهان خودش برد مک زد. مثل موقعی که آقارضا شکلات خوشمزه‌ای توی دهانش می‌گذاشت و علی با کِیف، چشم‌هایش را می‌بست و شکلات را مِک می‌زد. بعد دندان‌های جلوئیش را روی انگشت علی فشار داد. خیلی نرم. علی ترسید آقای ناظم انگشتش را گاز بگیرد اما نگرفت. بعد خم شد و صورتش را بوسید و با دو دست او را بلند کرد و روی پاهایش نشاند.

توی دفتر هم که به او شکلات می‌داد اول او را روی پاهایش می‌نشاند و غلغلکش می‌داد و کلی با هم می‌خندیدند. آقای ناظم این بار با سبیل‌های نازک و زبری که داشت زیر گلویش را غلغلک ‌می‌داد و پُر نفس می‌بوسید. حتی زیر گلویش را با نوک زبان لیس می‌زد. مثل موقعی که خودش آب نبات لیس می‌زد. علی زیر چشمی نگاهش می‌کرد و از اینکه تند و تند با دهان پر از تف لب‌هایش را می‌مکید بدش می‌آمد و نمی‌توانست نفس بکشد. علی سعی کرد از روی پاهای آقای ناظم پایین برود اما نمی‌توانست. آقای ناظم دو دستش را دور کمرش حلقه زده و او را رها نمی‌کرد. علی دست و پا می‌زد. می‌خواست فریاد بزند، اما آقای ناظم با کف دست، محکم جلوی دهن و بینی او را گرفته بود. داشت خفه می‌شد. کِش دور کتاب‌ها پاره و تمام کتاب و دفترهایش روی زمین ریخته شد. علی با تمام زوری که داشت مامانش را صدا زد و بی‌اختیار پتو را از روی صورتش به کناری پرتاب کرد.

شهلا نفس زنان از خواب بیدار شد و آرام تکانش ‌داد.«نترس علی. نترس.»

علی بهت‌زده چشم‌هایش را باز و اطرافش را ورانداز کرد. شهلا زیر نور ضعیفی که از چراغ‌های کوچه به اتاق‌شان می‌تابید، چهرۀ خیس از عرق او را دید. نرم و آرام موهایش را نوازش کرد. نوک انگشتش که از عرق ِ سرد ِ پیشانی علی تر شده بود را به لباسش مالید.«بازم کابوس؟» و رفت که برای او آب بیاورد. علی چند نفس عمیق کشید. عرق پیشانیش را با گوشۀ پتو پاک کرد. آهسته زیر پتو رفت و به کتاب‌هایی که روی زمین پخش شده بودند و به دردی که کشیده بود فکر کرد. شهلا پتو را کناری زد:

- علی جان، من زنتم. به من نمی‌گی چه مرگته حداقل از کسی کمک بگیر.

و علی در آن لحظه به بیماری فکر می‌کرد که چند هفتۀ قبل به مطبش مراجعه کرده بود، و در حالی که گوشۀ لبش را گاز می‌گرفت گفت:

- خودم حلش می‌کنم.

 

توی مسیر بیمارستان در حالی که با فشار نوک انگشت، پرش گوشۀ پلکش را نگه داشته بود، سعی کرد به کابوس‌هایش فکر نکند. سعی کرد توصیه‌های روانپزشکش را بعد از چندین سال دوباره به یاد بیاورد اما وقتی وارد مطب شد، ناخودآگاه مکث کرد و بعد زیر دلش کاملا خالی شد.

آقای ریاحی با صورتی نه چندان پیر، قدی بلند و کمی خمیده، موهائی جوگندمی که مقداری از آنها را ریخته بود، با همان سبیل نازک و کم پشت از روی صندلی بلند شد و تعظیمی کرد و کمی بعد با راهنمائی منشی وارد مطب دکتر شد.

با اولین تماس دست سرد آقای ریاحی با دست آقای دکتر، ناخودآگاه خاطرات گذشته‌های دور برای دکتر زنده شد و خودش را در کوچه پس کوچه‌های محلۀ قدیمی‌شان در پایین‌ترین نقطۀ شهر دید. زمانی که همراه آقارضا پسر ِ بزرگ ِ همسایه‌شان رفته بود دوچرخه‌‌سواری و آقارضا توی یکی از همان بن‌بست‌های تنگ و تاریک، دست سردش را به گردن و سینه‌ و بدنش می‌کشید و تند تند صورت و لب‌هایش را می‌بوسید. همان روزی که پدرش تازه از سر کار برگشته و آنها را ته کوچه دیده بود و به سرعت، خودش را به آنها رسانده بود. اول سیلی محکمی توی گوش آقارضا زد. آقارضا حرفی نزد. بعد آب دهانش را توی صورت او تف کرد. آقارضا بازهم حرفی نزد. پدر به او گفت«بی‌شرف» آقارضا باز هم بدون آنکه حرفی بزند جای سیلی را خاراند، با دستمال کثیفی که از جیبش در آورد تف را پاک کرد و دوچرخه‌اش را خیلی محکم به زمین کوبید. بعد خم شد، فرمان دوچرخه را گرفت، با سرعت دوچرخه را حرکت داد و جفت پا روی زین دوچرخه پرید و رفت. پدر، به طرف علی برگشت، با کف دست، پس ِ گردنی محکمی به او زد و کشان کشان تا زیر زمین خانه‌ برد و برای اولین بار کمرش را با کمربند، سیاه و کبود کرد و اگر مادرش سر نمی‌رسید...!

 

آقای دکتر آرام دستش را از توی دست آقای ریاحی بیرون کشید و خیلی سریع پرونده را بررسی و عینکش را از روی صورتش برداشت:

- یه سوال بپرسم؟

آقای ریاحی در حالی که پای راستش را روی پای چپش انداخته بود خودش را با دکمۀ کتش مشغول کرد.

- این اواخر؛ بجز خانمتون؛ احیاناً؛ با کس دیگه‌ای...؟

دکتر کلماتش را با مکث می‌گفت و بعد احساس کرد نمی‌تواند ادامه بدهد. رنگ چهرۀ آقای ریاحی کمی تغییر کرد:

- من اصلا زن ندارم آقا. خیلی سال پیش، همون اوائل ازدواجمون از هم جدا شدیم.

و با عصبانیت خاصی گفت:«عفریته!»

دکتر دستش را زیر چانه‌اش زده و به حیاط بیمارستان نگاه می‌کرد. آقای ریاحی تکرار کرد:

- عرض کردم؛ مجردم.

آقای دکتر عینکش را روی چشم‌هایش گذاشت و سرش را توی پرونده برد.

- اینم بگم، از زن جماعت بیزار و متنفرم آقا.

بی‌اختیار کف دست دکتر از عرق خیس شد. زیر میز دستش را به لباسش مالید و پرونده را مرور کرد اما مثل گذشته، زور آقای ریاحی از او بیشتر بود.

نفس گرم او پشت گردنش تند تند می‌زد. علی هرچه سعی می‌کرد بلند شود نمی‌توانست. آقای ناظم گردن و کمر او را فشار می‌داد تا بیشتر خم بشود. علی سعی کرد پایش را عقب بکشد که روی کتاب‌ها و شـکلاتی که از دستش افتـاده بود نرود. اما رفت.

- آقا اجازه؟

 صدای علی بغض داشت. فریاد داشت. آقای ناظم سعی می‌کرد با یک دست علی را به حالت خم نگه داشته و با دست دیگر کمربند او را باز کند. علی دست و پا می‌زد و دستش را محکم روی کمربندش گرفته بود و برای اولین بار، دلش نمی‌خواست هر چه آقای ناظم می‌گفت را گوش بدهد.

- آقا اجازه...!؟

علی وقتی نگاهش به بدن لختش افتاد مثل زمانی که از پدرش کتک می‌خورد، فریاد زد و اشک می‌ریخت. بدنش به لرزه افتاده و خیس از عرق شده بود. درد شدیدی احساس می‌کرد. زانوهایش شل شده و قادر به ایستادن روی پاهایش نبود. می‌خواست بیفتد اما آقای ناظم او را محکم گرفته و به خودش چسبانده بود و بعد...

قطرات عرق آقای ناظم پشت گردن علی ریخته و تا وسط کمرش راه افتادند.

علی هرکاری کرد نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با دیدن شلوار خیسش، خجالت کشید و به روزی فکر کرد که با خوشحالی به مامان گفته بود«ببین دیگه خودمو خیس نمی‌کنم» و مامان برای او کِل کشیده و اسفند دود کرده بود.

- اگه مامان اینجا بود!؟

آقای ناظم در حالی که زیپ شلوارش را بالا می‌کشید، شکلاتی از جیبش در آورد، با عجله پوستش را باز و توی دهان علی چپاند.«نترس جانم نترس. کاریت ندارم» و در حالی که با دستمال اشک‌های او را پاک می‌کرد و با کِش، کتاب‌هایش را می‌بست، چند بار دست و صورتش را بوسید و تا در ِ مدرسه همراهیش کرد:

- ببین بچه، تند میری خونه و با کسی هم حرفی نمی‌زنی. فهمیدی؟

 

آقای دکتر عرق پیشانیش را خشک و مجدداً به نتایج آزمایش‌ها نگاه کرد: «میشه بپرسم کارِتون چیه؟»

آقای ریاحی کمی روی صندلی جابجا شد و با دقت به چهرۀ دکتر نگاه کرد.

«بازنشستۀ آموزش و پرورشم.»

و ادامه داد:

- میشه بپرسم کارم چه ربطی به بیماریم داره؟

- حتماً ربط داره که می‌پرسم.

لحن آقای دکتر کمی تند شده بود و این بار پرونده را بدون اینکه به صفحه‌ای از آن نگاه بکند، از آخر به اول برگ زد.

- الان کارِتون چیه؟

 آقای ریاحی با کمی لکنت ادامه داد « تدریس می‌کنم.» و ادامه داد« البته برا رفع بیکاری. به پولش نیازی ندارم.»

دکتر بدون مکث پرسید:

- کجا!؟

آقای ریاحی کمی مکث کرد:

-  توی خونه.

دکتر با فشار نوک انگشت، جلوی پرش پلکش را گرفت:

- نتایج آزمایش‌ها نشون میده شما پاپیلوما دارید. می‌دونید چیه؟

و ادامه داد:

- پاپیلوما یه ویروسه که معمولاً از طریق تماس پوستی از یه فرد به فرد دیگه منتقل میشه.

حرکت پلک دکتر زیاد شده بود. دیگر فشار انگشت قادر به کنترل آن نبود. بلند شد و به طرف پنجره رفت:

- تماس پوستی- و خصوصاً ارتباط جنسی، هر نوع ارتباطی- با هر انسانی- در هر سنی- و هر مدلی- اصلاً فرقی نمی‌کنه. متوجه منظورم شدید یا بیشتر توضیح بدم؟

دکتر کلمات را با مکث و خیلی شمرده می‌گفت. مثل ضربات چکشی که با مکث اما محکم روی میز دادگاه می‌کوبند. عرق از سر و روی آقای ریاحی سرازیر شد. مِن و مِن کرد و گفت: «ولی آقای دکتر من کاری نکردم. من با کسی...» سرفه‌اش گرفت، و بین سرفه‌ها پرسیدشاش:

- حالا این پاپی نمی‌دونم چی چی چه کوفتیه؟

آقای دکتر در حالی که از پشت پنجره به چند بچه که در پارک کودک بیمارستان، بازی می‌کردند چشم دوخته بود، بدون اینکه برگردد گفت:

«خیلی ساده بگم پایین تنه‌ات زگیل زده. زگیل‌هائی که سرطانی شدن.»

با تکرار پر حجم و پر طنین کلمۀ سرطان از زبان آقای ریاحی، دکتر چشم‌هایش را بست. مثل مواقعی که شکلات خوشمزه‌ای توی دهانش می‌گذاشت و مک می‌زد و لذت می‌برد.

- اینم رک و راست بگم سرطان شما بدخیمه. بدخیم و بسیار پیشرفته.

آقای دکتر به طرف میزش برگشت و با دست، تمام پروندۀ پزشکی آقای ریاحی را بالا گرفت و محکم روی میز کوبید:

- چرا برا درمان اینقدر دیر اقدام کردی؟ خجالت می‌کشیدی؟

آقای ریاحی سراسیمه پرسید:

- دستم به دامنت آقای دکتر. چاره چیه؟

دکتر با نوک انگشت، گوشۀ پلکش را فشار داد:

- عمل جراحی. اونم خیلی زود.

و به فکر فرو رفت.

- گفتی هنوزم درس میدی؟

آقای ریاحی با سر تائید کرد.

- اگه دیر نشده باشه همین امروز با این معرفی‌نامه میری بیمارستان. فردا باید عمل بشی.

آقای ریاحی با عجله معرفی‌نامه را توی پرونده‌اش گذاشت و از مطب خارج شد. آقای دکتر آهسته روی صندلی نشست و از جعبۀ شکلات‌های توی کشوی میزش شکلاتی در آورد، داخل دهانش گذاشت، به صندلی تکیه داد، چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.

هنوز مزۀ شکلات توی دهانش بود که موبایلش زنگ خورد.

- علی جان خوبی؟

- خوبم. خیلی خوب.

- بالاخره رفتی پیش روانکاو؟

- نه. به روش خودم خودمو معالجه می‌کنم. شاید بعداً برات تعریف کردم. فعلاً کار دارم.

و در حالی که شماره‌های گوشیش را بالا و پائین می‌کرد آهسته گفت:

- TTX  لازم دارم. اول باید فلجش ‌کنم.

دکتر سریع‌تر از آنچه انتظار داشت TTX را تهیه کرد و بعد از عمل جراحی و قبل از مرخص کردن بیمار، زخمش را به آن مواد آغشته و مثل شکارچی که دام پهن کرده باشد منتظر روزهای آینده شد.

دو روز بعد موبایل دکتر زنگ خورد. دکتر با دیدن اسم آقای ریاحی که داخل پرانتز به اسم ناظم ذخیره کرده بود، لبخندی زد:«شکار به دام افتاد»

- آقای دکتر کمکم کن.

دکتر به آرامی پرسید: «چی شده؟»

آقای ریاحی در حالی که به سختی و با لکنت حرف می‌زد گفت:

- هم نمی‌تونم نفس بکشم هم پاهام جون ندارن. مثه اینکه دارم فلج میشم.

آقای دکتر در حالی که انگشتش را روی پلکش گذاشته و فشار می‌داد گفت:

- اصلاً نگران نباش. همین امروز بهتون سر می‌زنم.

و قبل از خروج از مطب، نگاهی داخل کیفش انداخت. قوطی TTX همانجا بود. آنرا توی مشتش گرفت و دوباره توی کیف گذاشت و با عجله سراغ آقای ریاحی رفت. وقتی بالای سرش رسید کیفش را باز و قوطی TTX را نشان آقای ریاحی داد:

- دوای درد بی‌درمونت اینه.

و بلافاصله زیرشلواریش را پایین کشید و پودر TTX را روی زخمش مالید.

- آقای ناظم می‌دونی این چیه؟

آقای ریاحی با چشم‌های گرد شده نگاهش کرد. دکتر منتظر پاسخ نماند:

- به این میگن تترودوتوکسین. شرط می‌بندم خواصش رو نمی‌دونی!

پیشانی آقای ریاحی خیس عرق شده بود. دکتر بازهم منتظر پاسخ نماند.

- این دارو یه سم کشنده است. یه دوز کوچیکش به آرومی ارتباط مغز رو با بدن قطع می‌کنه. یعنی یه فلج کوچولو.

آقای ریاحی به پاهایش نگاه کرد و به زحمت به آنها دست کشید. دکتر با کف دست زخم‌های آقای ریاحی را فشار داد و گفت:

- اما مقدار بیشترش، یعنی همین مقداری که الان روی زخمت زدم و تو چه دردی کشیدی و حرفی نزدی، کمتر از شش ساعت باعث مرگ میشه. معمولاً ریه‌ها رو فلج می‌کنه. یعنی تصور کن با دست پت و پهنی، جلوی دهن یه بچه رو گرفتی که نتونه نفس بکشه و هی تقلا بکنه که رهاش کنی و تو کار خودتو بکنی.

دکتر بدون اینکه شلوار آقای ریاحی را بالا بکشد به طرف آشپزخانه رفت، دستکشش را از دستش درآورد و با وسواس دست‌هایش را شست. بعد سراغ کتری رفت و زیر آن را روشن کرد و انگار که توی خانۀ خودش می‌خواهد از یک مهمان پذیرائی کند:

- با یه چائی دبش قند پهلو چطوری آقای ناظم؟

 و آقای ناظم را کشید و بعد برگشت کنار تخت آقای ریاحی و دست همیشه سرد او را توی دستش گرفت:

- آقای ریاحی؛ می‌خوام رازی رو بهت بگم که تا حالا به هیچکی نگفتم.

آقای ریاحی سعی می‌کرد حرفی بزند اما زبانش سنگین شده بود. و در حالی که آب از گوشۀ لبش تا روی بالشش رسیده بود به زحمت پرسید: «تو کی هستی؟»

دکتر از کنار تخت بلند شد. کمی قدم زد و گفت: «معلومه. دکتر علی دارابی. فوق تخصص اورولوژی»

و با صدای بلند خندید: «البته برا اینکه بهتر یادت بیاد باید بگم من علی گومارم. بچه خوشگل چشم سبز مدرسۀ شاهین. مدرسه‌ای که توی بی‌شرف ناظمش بودی»

و به طرف آشپزخانه رفت و چائی را آماده کرد. با آرامش لیوان را پر از چائی کرد و دوباره کنار تخت آقای ریاحی نشست. با دو انگشت لپ آقای ریاحی را گرفت و گفت: «آقای ناظم، منو شناختی؟»

و در حالی که چائی را با هورت سر می‌کشید از توی جیبش شکلاتی در آورد و توی مشت آقای ریاحی گذاشت:

- آقای ناظم، این شکلات رو بگیر. من عجله دارم، باید برم. می‌دونم دستات جون نداره، می‌دونم تنفست مشکل شده، ولی تا با زحمت مشغول باز کردن پوست شکلاتی، حتماً دارو هم اثرش رو کرده و به دَرَک واصل شدی. فقط وقتی رسیدی جهنم یادت به جهنم‌هایی بیفته که برا بچه‌های مردم درست کرده بودی.

آقای ریاحی با زحمت دست دکتر را گرفت. دکتر به راحتی دستش را از دست او جدا و روی زخم آقای ناظم گذاشت و بشدت فشار داد. آقای ناظم نای فریاد کشیدن هم نداشت.

قطرات اشک از گوشۀ چشم‌هایش سرازیر و داخل سوراخ گوش‌هایش شد. نفس‌هایش به شماره افتاده بود.

- راستی قبل از اینکه جون بدی، دو خبر مهم برات دارم. اول اینکه مرضت اصلا سرطان نبود.

دکتر با این حرف برگشت و توی چشم‌های آقای ریاحی زل زد و منتظر عکس‌العمل او ماند.

- و اما خبر دوم که مهمتره

و از توی کیفش کاعذی بیرون آورد.

- این کاغذ گواهی فوتته که همین امروز صادر شده. دوست همکلاسیم تو مدرسۀ شاهین اونو صادر کرده. میدونی یعنی چی؟

 و بعد، کاغذ را توی کیفش گذاشت و در حالی که در آینۀ قدی آقای ریاحی را نگاه می‌کرد که کف از دهانش خارج شده بود به خودش لبخندی زد و آهسته گفت:

- باید رضا رو هم پیدا کنم.

 


نظرات 6 + ارسال نظر
شیرین دوشنبه 23 مهر 1403 ساعت 09:55

سلام خیلی خیلی اتفاقی اومدم اینجا
چه قلم خوبی وچه سوژه ای آفرین
گرچه تلخ بود ولی واقعا لذت بردم
قلمتون مانا

سلام شیرین بانوی شیرین سخن.
خیلی خیلی خوشحالم که خیلی خیلی اتفاقی به این کلبۀ محقر تشریف آوردید.
این کلبه در انتهای یک کوچۀ بن بست قرار گرفته و معمولا کمتر گذرعابری خسته به آن می‌افتد.
به‌همین خاطر امروز خیلی اتفاقی سری به کلبۀ تنهائی‌هام زدم و شگفت‌زده فقط تعداد پیام‌های محبت‌آمیز شما را شمردم.
این‌که مطلبی را بخوانید یک لطف است در حق نویسندۀ آن مطلب.
این‌که برایش پیام بگذارید یک لطف دیگر.
و این‌که پیام‌تان روز و هفته و ماه نویسنده را بسازد و تا مدت‌ها نویسنده را در خلسۀ سُکرآوری ببرد دیگر قابل وصف نیست.
هرچند واقعا خودم را لایق این‌همه مهر نمی‌دانم اما از این‌که بنده‌نوازی کردید فقط باید بگویم سپاسگزارم بانو.

نسرین پنج‌شنبه 5 مهر 1403 ساعت 00:50 https://yakroozeno.blogsky.com/

بیصبرانه منتظرم
آقا بهمن آدرسی که برای کامنتاتون میذارید ره بجایی نمی برن.
من از لیست دوستانم اینجا اومدم. فکر کردم بگم تصحیح بفرمایید / شاید دلیلی که دوستان بیشتری نمی تونن بیان داستان های قشنگتونو بخونن همینه
مانا باشید

همین بی‌صبرانه منتظر بودن شما دنیایی برام ارزش داره.
ارزش داره که بانوی هنرمندی چون شما با آن قلم توانمند نوشته‌های ناقابل منو قابل خوندن بدونه.
برای اصلاح آدرس وبلاگ هم چشم سعی میکنم با دقت بیشتری اون رو بنویسم.

نسرین دوشنبه 2 مهر 1403 ساعت 23:27 https://yakroozeno.blogsky.com/

بخاطر همین نوشتم سوژه عالی بود.

سپاسگزارم بانو.
حمایت‌های مستمر و استادانه‌ی شما همیشه مشوق من در این راه بوده و هست.
بزودی داستان جدیدی تقدیم نگاه مهربان و نقاد شما و دوستان عزیزم خواهم کرد.

نسرین پنج‌شنبه 15 شهریور 1403 ساعت 01:15 https://yakroozeno.blogsky.com/

بنظرم اگر دوران بین ویزیت اول و دوم طولانی تر میشد داستان قوی تری میشد. کمی عجولانه به آخر رسید.
اما سوژه عالی بود. یکی از بدترین دردهای اجتماع را بازگو کردن

سلام نسرین خانم بزرگوار
سوژه و ایدۀ داستانی کشتن بیمار به دست یک پزشک بود.
به خودم گفتم این ایده را به سمت طرح یک معضل اجتماعی ببرم که تا حدودی خط قرمز هم هست.
البته قبول دارم هنوز جای پرداخت و بازنویسی بیشتر داره.
ممنون که خوندی وسپاس بابت راهنمائی مفیدتان.

دستنوشته های آلباتروس چهارشنبه 7 شهریور 1403 ساعت 16:04

سلام و خدا قوت
چه خوب که دوباره میتوانم نوشته هایتان را بخوانم.
پاییز سابق، آلباتروس جدید

سلام و درود بر شما
ممنون که هنوز به این کلبه سر می‌زنید و نوشته‌های من براتون ارزش خواندن دارن.

شادی سه‌شنبه 6 شهریور 1403 ساعت 07:48 http://setarehshadi.blogsky.com/

سلام آقای بهمن
خیلی وقت بود ننوشته بودید، ولی با این داستان جبران شد و من با چه درد و خشمی به انتهای داستان رسیدم. تمام مدت چهره همه مسئولین مدرسه پسرهام رو با شک و تردید و نگرانی مجسم می‌کردم و اینکه چه بسا جنایت هایی که خاموش مانده اند و کودکان معصوم دم بر نیاورده‌اند. خدا رو شکر این روزها بچه ها شجاع تر شدند و حرفهاشون رو راحت تر می زنند ولی باز هم خطر همه جا در کمین هست.
داستان مثل همیشه بسیار بسیار زیبا و نفس‌گیر و پرفراز و نشیب بود. قلمتان مانا.

سلام شادی خانم بزرگوار
به کلبه‌ی درویشی من، در واقع خونه‌ی خودتون خوش اومدید.
بابت کم‌رنگ بودنم هیچ دلیلی ندارم بجز مشغله‌های داستانی.
و بابت تلخی این قصه آن‌هم بعد از مدت‌ها غیبت حرف خاصی ندارم.
و از این‌که هنوز نوشته‌های منو می‌خونید به خودم می بالم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد