دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

فرار از خانه

-چقدر می‌خوابی خبرت... لنگ ظهر شده.

شبیه بچه‌ای خطاکار آرام سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم. تیزی تیغ نور آفتاب از کنار پردۀ ضخیم پنجره به چشمم می‌خورد. چشمم را می‌بندم. عربدۀ بانوی عمارت توی گوش من و احتمالا توی گوش اهالی هفت کوچه آن‌طرف‌ترهم مثل پتک می‌کوبد. بالش را روی گوشم می‌گذارم. صدا پر توان، از بین انبوه پر مرغ عبور کرده به گوشم می‌رسد:

- میگم بلند شو کلی کار داریم.

روی تخت نیم خیز می‌شوم. مِنوی امروز از راه دور، از ته آشپزخانه برایم مرور می‌شود:

- امروز اتو، آیفون و پنکه رو باید تعمیر کنی.

ضرباهنگ تند و کوبندۀ کلمات گیجم می‌کنند. سرم را بین دست‌هایم گرفته به فکر فرو می‌روم. چاره‌ای ندارم. یعنی چاره‌ای برایم نمانده است. قبل از اینکه دیوانه بشوم باید از خانه فرار کنم. مدتی است روی نقشۀ فرار از خانه کار می‌کنم. اما به کجا...!؟


لازم است قبل از شرح ماجرای فرار، به یکی از عجایب روزگار اشاره بکنم. موضوعی که تا نبینید باورتان نمی‌شود. یکی از آن عجایبی که دیر یا زود دامنگیرتان خواهد شد. آن شگفتی معمولاً در دوران خوش بازنشستگی سراغ بازنشستۀ بینوا میآید و آن بلا و مصیبت چیزی نیست مگر کشدار شدن کسل کنندۀ روزگار بی‌پیر.


احساس می‌کنم از یک ِ یک ِ همین امسال که به شرف ِ شریف ِ با زن، نشستگی مشرف شده‌ام، زمین، حداقل برای من ِ بیچاره، از روی شاخ گاوی چموش روی قوس شکنندۀ حلزونی پیر گذاشته شده است. روال عادی برنامه‌هایم به هم ریخته است. وقتی همه در خواب ناز هستند من خواب ندارم. زمانی که همه برای لقمه‌ای نان در تلاش هستند من، کسل و بی‌حوصله‌ روی مبل لم داده‌، ترک‌های سقف اتاق را می‌شمارم. 

شب‌ها... شب‌ها، این ساعات غرق در سکوت و تاریکی، برای چند قطره پیشاب کوفتی، مثل اتوبوس‌های شرکت واحد، آهسته اما پر سر و صدا، تلق و تولوق، مسیر رختخواب - مستراح را بارها و بارها می‌روم و بارها و بارها خیس از عرق برمی‌گردم و این بلای شبانه، زمانی بر سرم نازل شد که نتیجۀ آخرین تحقیقات بانو در واتسآپ به دستش رسید:

- میگن آدما، قبل ِ خواب باید یه لیوان آب بخورن. 

می‌گویم:

- کدوم شیر پاک نخورده‌ای گفته؟ که چی بشه؟

با نگاه عاقل اندر سفیهی که انگار تازه از پشت کوه آمده‌ام می‌گوید:

- که توی خواب سکته نکنی!

دستش را پس می‌زنم. آب، روی فرش می‌ریزد:«به جهنم!» و به مردن فکر می‌کنم:«چه راهکار خوبی!» بانو لبش را گاز می‌گیرد و دور از جانی هم نمی‌گوید:«بانو هم از دستم خسته شده!؟» دیگر چاره‌ای ندارم مگر اینکه فکری به حال خودم بکنم.


 سی سال نوکر دولت بودن، سی سال آفتاب طلوع نکرده از خواب بیدار ‌شدن، سی سال صبحانه نخورده راهی اداره ‌شدن. حالا باید تاوان پس بدهم. به جبران آن همه سال، هر روز صبح باید نان خاشخاشی بگیرم و این باید نه تبصره سرش می‌شود و نه امکان دور زدن دارد. عید و عزا و عروسی هم ندارد.


دیدن نیمۀ خالی لیوان، این آخر عمری، تتمۀ زندگیم را زهر مار کرده است اما انصاف نیست نیمۀ پرآن را هم نببینم و نگویم. نیمۀ پری که قبلا با میکروسکوپ هم برای کسی مثل من که زندگی و تفریحش کار کردن بوده، قابل دیدن نبود. اما همین روزگار بی‌مروت با یک عینک ته استکانی و کمی چاشنی بصیرت آن را برایم مثل روز روشن و قابل دیدن کرد. بدون نیاز به هیچ چشم مسلحی.


از خدا پنهان نیست، فرمایشات ریز و درشت و سلسله‌وار بانوی عمارت عامل اصلی این تصمیم مهم زندگیم بود که بجای خوابیدن تا لنگ ظهر، بجای روفتن و سابیدن و شستن، سنگ‌هایم را با خودم وابکنم و کلاهم را قاضی، که با این استایل و این دست فرمان، زندگیم بار نمی‌شود. باید فکری به حال زار خودم بکنم... و چه فکری بهتر از این که پادوی علی آقا بشوم. سوپری قدیمی محله.


و این‌چنین، آخرین فصل زندگیم باز هم با کار و فعالیت عجین شد. روزها تا اذان ظهر و بعد از ظهرها، تا اذان مغرب وردست علی آقا بودم. وردست و گوش به فرمانش. در یک کلام، کارگری بی مزد و منت. گاهی که از کسادی بازار مشغول پشه پرانی بودیم، با یک استکان چای، از خاطرات جبهه و جنگ برایم می‌گفت. با آب و تاب کامل. وسواس عجیبی برای تعریف خاطراتش داشت. لامذهب، صدای شلیک خمپاره را عین خمپاره تقلید می‌کرد. شب‌های عملیات، اگر روز بود، کرکرۀ مغازه را می‌کشید و صحنه را تاریک می‌کرد. زمانی که بچه‌ها حمله می‌کردند و یا دشمن بعثی پاتک می‌زد برای تیر و ترکش‌های عملیات اصلاً خساست بخرج نمی‌داد. من مثلاً نمایندۀ جبهۀ کفر، روبرویش نشسته و او از توی گونی‌های کنار دستش مشت مشت نخود و لوبیا و عدس و باقلا به طرفم شلیک می‌کرد و من دست‌ها روی سر، فقط مراقب چش و چالم بودم. امان از گونی ختمی و امان از لحظه‌ای که هواپیماهای بعثی وارد منطقه می‌شدند. گونی ختمی برای بازسازی صحنۀ بمباران بود. با چند مشت ِ پُر ختمی که به هوا می‌پاشاند محل اصابت بمب و راکت‌ها را به خوبی بازسازی می‌کرد و چه لذتی می‌برد وقتی من بخاطر نفس تنگی، به انتهای مغازه فرار می‌کردم. 

زمانی که عملیات تمام می‌شد و بچه‌ها موفق می‌شدند دشمن بعثی را به عقب برانند قیافۀ هردوی ما دیدن داشت. علی آقا خیس از عرق، نفس نفس می‌زد و من علاوه بر خِل و خاکی که سر تا پایم را گرفته بود دچار سرفه‌های خشک و کمردردهای شدید می‌شدم. انصاف نبود این‌همه نخود و لوبیا و ماش و عدس کف مغازه ریخته باشد.

گاهی با آمار و ارقام از تعداد تانک‌های عراقی که به تنهائی منهدم کرده بود می‌گفت. شاید هزار تانک، شاید هم بیشتر. یک بار پرسیدم«عراق هزار تانک داشت؟»

مردم می‌گفتند:«علی آقا تا صد کیلومتری جبهه هم نرفته.» و علی آقا می‌گفت:« مردم وِر مفت زیاد می‌زنن.»

البته مردانگی نبود بعد از انهدام آن‌همه تانک، خیس از عرق، برق شادی را که توی چشم‌های کم سویش می‌دیدم، کوکش را ناکوک کنم.

و انصاف نبود وقتی روزگار، همۀ کِیف‌های عالم را از او گرفته، وقتی زنش مرده و بچه‌های پر تعدادش تنهایش گذاشته‌اند، وقتی از عالم و آدم همین یک کِیف برایش باقی مانده که به من و به همۀ خلق‌الله بقبولاند که جبهۀ جنوب با حضور او سقوط نکرد، من هم ناجوانمردانه، برجکش را بزنم.


اکثر روزها صبح زود، جلوی مغازه قدم می‌زدم تا بیاید و بقول خودش بسم‌الله بگوید برای یک لقمه نان حلال.

گاهی از دور می‌گفت:

- انگاری سرجهازیم هستی.

راستش را بگویم به دل می‌گرفتم اما به روی خودم نمی‌آوردم. می‌دانستم اوضاع روزگار بر وفق مراد هیچ‌کس نمی‌چرخد حتی او. اما او این را نمی‌دانست که کِرم، از خود درخت است. نمی‌دانست من به بودن کنار او نیاز دارم حتی اگر به طعنه، سرجهازیش باشم. که اگرسرجهازی بودن را قبول نمی‌کردم باید بیست و چهار ساعت شهردار زن جان می‌شدم و تایم اداری سبزی پاک می‌کردم و روزهای مرخصی لباس چرک می‌شستم. بدون کمترین استراحتی. 

نمی‌دانست اگر از خانه بیرون نروم و خودم را مشغول کارهای مردانه نکنم سکته خواهم کرد حتی اگر شبی یک پارچ آب بخورم. 

نمی‌دانست همنشینی و معاشرت با او را سعادتی خدا دادی می‌دانستم که نصیب هر کسی نمی‌شود و من تا همین دیروز قدر این سعادت را می‌دانستم. به والله تا همین دیروز. دقیقا نیم ساعت بعد از بالا کشیدن کرکرۀ مغازه و آن اتفاق نامبارک که چشمم را به دنیا بینا و گوشم به روزگار شنوا کرد.


دیروز شنبه مغازه را جارو زدم. مثل همیشه آنقدر تمیز که علی آقا پادرمیانی کرد و خواست جارو را از دستم بگیرد:

- وُلِک؛ پوست زمینو کندی. ولش کن.

عاشق وُلِک گفتن‌هاش بودم. اول صبحی یک مشتری وارد شد. زیر چشمی نگاهش کردم. میان سال بود و خوش قد و بالا. شلوار گشاد مشکی و پیراهنی به سفیدی برف پوشیده بود. کمربندی به عرض ده سانت روی شلوار بسته، کلاه نمدی مشکی روی سر، که بخشی از انبوه موهایش از زیر آن، دور گردن و روی پیشانیش پخش شده بودند. موهائی مشکی مثل پر ِ کلاغ. و چه براق. انگار تازه واکس مو زده بود. ظرف بزرگی توی بغل گرفته، هن و هنی کرد و وارد مغازه شد. جارو را که دستم دید فهمید با این سن و سال پادوی مغازه‌ام. محل سگ به من نگذاشت و سراغ علی آقا رفت. ظرف را که توی پارچه پیچانده بود، به زحمت جلوی پیش‌خان گذاشت.

علی آقا از روی صندلی بلند شد و چند بار پشت سر هم کله‌اش را خاراند و با چشم‌های ریز شده سرش را داخل ظرف کرد و نفس عمیقی کشید:

-  به به. عجب روغنی. چه بوی خوشی.

و انگشتش را توی روغن کرد و قبل از اینکه قطرات روغن روی میز بریزند آن‌را توی دهانش گذاشت و مَزَنِه را پرسید. مرد قیمت را گفت. علی آقا حلب را پس زد:« نمی‌ارزه. ای قیمت نمی‌ارزه.» چانه زنی‌ها شروع شد تا طرفین به نصف قیمت به توافق رسیدند.

علی آقا بسم‌الله‌ گفت و حلب را از روی پیش‌خان بلند کرد:«خدایا به امید خودت.»

ترازو روی میز و حلب روغن پشت ترازو قرار داشت. علی آقا حلب را که بلند کرد از دستش سُر خورد و مقداری از روغن، داخل قابلمۀ خالی که روی میز بود ریخته شد. مرد ندید. علی آقا هم خودش را به آن راه زد و باقی‌ماندۀ روغن داخل حلب را وزن کرد. منتظر بودم روغن داخل قابلمه را هم وزن کند. اما...!

با انگشت‌هایش دو دوتائی کرد و با گفتن«خدا بده برکت» پول روغن را داد.

مرد با دو دست پول‌ها را گرفت. بوسید. به پیشانی زد. چند بار تشکر کرد و رفت. با رفتن مرد دهاتی، آتش درونم شعله‌ور شد. چیزی بیخ گلویم را فشار می‌داد. می‌خواستم فریاد بزنم اما نمی‌توانستم. به علی آقا نگاه کردم که کله‌اش را می‌خاراند و با لبخندی از سر رضایت، به حلب روغن نگاه می‌کرد. باید به مرد بیچاره خبر می‌دادم. اما چگونه؟

جارو از دستم افتاد. بی‌اختیار از مغازه خارج شدم. صدای علی آقا را شنیدم که گفت:«کجا؟» سرم را برنگرداندم. چند خیابان دورتر به مرد رسیدم. صدایش زدم. احساس کردم سرعتش بیشتر شد. پا تند کردم که به او برسم. نمی‌توانستم. فرز و چالاک بود. فاصلۀ او از من بیشتر و بیشتر می‌شد. وقتی از سرعت، کم آوردم صدایم را بلند‌تر کردم. ایستاد. مردمی که جلوتر بودند او را ایستاندند. وقتی برگشت و مرا دید کمی رنگ صورتش سفید شد. ماجرا را، خیلی خلاصه و بدون آب و تاب، با کمی مِن و مِن تعریف کردم. می‌ترسیدم خون به پا کند. گفتم:

- بینی و بین الله فرقی بین شما و دوستم نیست.

گفتم:

- وظیفۀ وجدانیم بود خطای دوستم رو بگم.

و بخاطر اینکه عصبانی نشود گفتم:

- کمکت می‌کنم حقت رو بگیری.

مرد کلاهش را جابجا کرد و نفس عمیقی کشید:

- عیبی نِداره. تقصیر زِ خُمِه!

احساس کردم درست ملتفت ماجرا نشده است.«مرد حسابی، تقصیر خُتِه!؟» روی پیشانیش قطرات درشت عرق نشسته بود. با کمی خجالت که در ته چهرۀ سفیدش دیده می‌شد گفت:

- به جهندم؛ خدا رو کولت. بهش نگی ها. ته حلب، همه‌اش سیب زمینی پخته نِهادُم.!

کلاهش را از سرش بر‌داشت. با کف دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. کلاه را دور دستش چرخاند و چند بار سرش را تکان داد:

- بُووَم همیشه اِیگُد: چی که عوض داره گِلِه نِداره. حالا ایفَهمُوم چی ‌گُد...

مرد دستش را روی شانه‌ام گذاشت و بدون خداحافظی رفت.


زیر زانوهایم سست شد. توان ایستادن نداشتم. روی سکوی سیمانی مغازه‌ای نشستم. احساس ‌کردم تمام نخود، لوبیاها، تمام دانه‌های ریز و درشت برنج و ماش و عدس، همه ترکش شدند و به تن و بدنم فرو می‌روند. احساس ‌کردم تمام قوطی‌های پودر لباس‌شوئی، تمام پیف‌پاف‌ها و حشره‌کش‌ها، بمب‌ شیمیائی شدند که اطرافم منفجر شده و راه نفس کشیدنم را بسته‌اند. هرچند توان راه رفتن نداشتم اما بلند شدم. عرق پیشانی‌ام را پاک کردم. از سبزی فروشی که تازه گوشۀ بازار بساط کرده بود چند بسته سبزی خریدم و سلانه سلانه راهی خانه شدم.