سفره آماده و ما قدم زنان منتظر مهمونا ...
چه مهمونائی ؟
مهمونای بسیار عزیز و محترمی ...
خانومم دَم به دقیقه از غذاها بو میکشید و ازم نظر میخواست ...
- یعنی می گی غذاها خوب شدن ؟
- ترشی شون ! شوری شون ! تندی شون !
بهش گفتم : زززن ! تو رو خدا بس کن ! مگه بار اوله که میان خونه مون ! یا مگه میخوان بیان خواستگاری دختر نداشته مون که اینهمه استرس داری !
میگفت ، ( و البته درست هم میگفت ) چون روزه ام اصلن نمیدونم چی پختم ! خدا کنه غذام بد مزه نشده باشه ...
-----------------------------------------------------------
دیگه کار از صبر و انتظار گذشته بود . منو خانومم یه چشم به تلویزیون و یه چشم به آیفون که کی زنگو میزنن ...
درست یادم نیست ، اذان گفته یا نگفته ، تلفن خونه زنگ خورد . خانومم تلفنو جواب داد . اولش کمی تعجب کرد که چرا الان داری زنگ میزنی؟!
بعد تعجبشو اینطوری بیان کرد :
وااااااا مگه ممکنه ! راست می گی ؟ باز چی شده ؟
اونطرف خط کی بود و حرف و حدیثها چی بود نمیدونم ولی شنیدم که خانومم گفت :
خب اشکالی نداره ، بااااباااا نگــراااااان نباش ، جائی نرفته ! هرجا هست پیداش میشه ...
جونِ من بغض نکن ... بلند شو خودتو بچه ها بیاین اینجا ...!
نه ، نه ، تو فکر ما نباش ... راحت باش عزیزم . بی خبرمون نذار . خداحافظ ...
و حالا این من بودم که استرس داشتم !
ـ مژگان ! میشه بگی چی شده !؟
خانومم در حالی که هنوزگوشی تو دستش بود و به یه نقطه خیره شده بود گفت : هیچی ! بیا افطار کنیم !
گفتم : مگه آهو خانم اینا نمیان ؟
مژگان با بغض گفت : نه ! شوهر آهو خانم از صبح زود از خونه زده بیرون و تا حالا نیومده !
پرسیدم چرا ؟ مگه مشکلی براشون پیش اومده ؟
گفت : آره . ظاهرن امروز صبح طبق معمول باهم بحثشون شده ... و شوهرش بعد از جر و بحث زیاد ، از خونه زده بیرون ...
به خانومم گفتم میخوای بریم پیششون ؟
گفت نه ! آهوخانم میخواد تنها باشه ...
راستش افطار کردیم ولی چه افطاری ؟ لقمه هائی که با طعم تلخ بغض به زحمت از گلومون پایین میرفت ...
آخرای شب خانومم با آهو تماس گرفت و از حال و روزِشوهرش پرسید ... از چشای گرد شده ش فهمیدم که کبوتر فراری هنوز به خونه برنگشته ...( کبـــوتـــرررررر...!!!
)
-----------------------------------------------------------
روزها پشت سرهم اومدن و رفتن و ما همچنان از مرد خونه ی دوستمون بیخبر بودیم ...
یعنی کجا ممکنه رفته باشه ؟
و این سوال بی پاسخی بود ، که حتی برا فهمیدن جوابش ، آهو خانم تمایل به تماس با فامیل رو هم نداشت ...
-----------------------------------------------------------
آهو خانم یاد چند سال پیش افتاد که بازم شوهرش با شنیدن اینکه چرا بالا چشمت ابروست ، خونه و زندگی رو ول کرد و غیب شد !!!
اولین بار بود که شوهرش شب به خونه نمیومد و آهو با دوبچه کوچیک ، توی یه شهر غریب ، زمین و زمان رو بهم دوخت بلکه بفهمه مردِ خونه ش کجاست و چرا امشب و شبهای بعد به خونه نیومده ؟
مگه بگو مگو تو هر خونه ای نیست ؟ پس چرا مرد من تحمل یه حرف مخالفو نداره !؟
به آهو خانم گفتم باز سر چی بحثتون شده ؟
گفت سر هیچی ! واقعن هیچی ! مگه من توی زندگی چی ازش خواستم ؟ سه چیز :
مثه همه ی زن و شوهرا باهم حرف بزنیم ،
بهم محبت بکنیم ،
کمی توی باری که از زندگی بردوشمه مشوقم باشه !!! همش نگه مگه تو چکار می کنی ؟
همین ...! اینا درخواستهای زیادیه ؟
آهاااان چند چیز دیگه : مثه اکثر مردا شیک بگرده ، با دمپائی نره مهمونی ، سالی یه بار برا تولدم یه شاخه گل بخره ، هدیه های تولدی رو که بهش میدم استفاده کنه ، لباسای رنگ و رو رفته و چرک و چروک نپوشه ...!!!
خیلی زیاد شدن نــــــــه ؟؟؟
من که راستش شرمنده ش شدم ! حرفی برا گفتن نداشتم ... میخواستم ایشونو دلداری بدم ولی با چی ؟
-----------------------------------------------------------
روزها پشت سرهم به سختی و جون کندن گذشتن و از شوهر آهو خانم خبری نشد که نشد ...
یعنی کجا ممکنه رفته باشه ؟
بیش از یک هفته از نبود ایشون می گذشت و نگرانی داشت همه مونو دیوونه می کرد ...
آهو خانم میگفت ممکنه بازم ول کرده و رفته کردستان !
کردستان ؟؟؟
بله ، آخه چند سال قبل هم که بحثمون شد ، برا اینکه منو تنبیه کنه چند روز رفت کردستان !!!
یه روز آهو خانم بهمون زنگ زد ، نه با خوشحالی ! که با عصبانیت ...
خبر برگشت شوهرشو بهمون داد...
خانومم هیچّی نگفت ! منم هاج و واج ، هی ازش موضوع رو می پرسیدم ...
خانومم در حالی که دوستشو به آرامش دعوت میکرد ازش خداحافظی کرد .
من اما ، با استرس از خانومم موضوعو پرسیدم . خانومم گفت : میدونی شوهر آهو خانم این چند روزه کجا بوده ؟
گفتم جون به سرم کردی ! کجااا ؟
گفت : فقط همین یه کلام رو به آهوگفته که من رفته بودم عراق ...!!!
چرا عراق ؟
آخه میخواسته اگه خونواده ش در عذابن اونم معذب باشه ...و هیچ جا بدتر از عراق به ذهنش نرسیده !!! عراقی که درگیر جنگ با داعش بود ...!!!
آهو می گفت : نشست روبروم تا از علت کارش برام بگه ! ولی من بهش گفتم اصلن برام مهم نیست کجا بودی و چرا ... !
و این مکالمه ی ناتمام ، ناتمام موند ...
و الان یک سال از اون روزای تلخ گذشته ولی همچنان این راز ِ سر به مهر و این مکالمه ناتمام ، بصورت راز مونده و هیچکدام حاضر به حرف زدن نشدن ...