گلاره(1) گیان(2) چند قدم جلوتر راه میری؟
و مراد با این حرف، بدون اینکه منتظر جواب بماند دست گلاره را رها و برای چند لحظه به چشمهای سبز و درشت او نگاه کرد و آهسته گفت«چاویلت دنیامه.(3)» گلاره لبخندی زد و با نوک انگشتان ظریفش چتر موهای طلائیش را از روی صورتش کنار زد و به چشمهای سیاه مراد زل زد.
- بِرا چی؟
سالها قبل، گلاره چشم انتظار این لحظه بود که بیدغدغۀ نگاه مردم، شانه به شانۀ مراد قدم بزند. سالها قبل آرزو داشت حتی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشند کنار او راه برود. کنار او بنشیند. اما حالا، حتی جرات ِ آمدن سر قرار را نداشت. اما آمده بود. گلاره اطرافش را نگاه میکرد. دور تا دور ِ قبرستان قدیمی شهر را.
مراد که به آرامی دست روی شانۀ او گذاشته بود کمی به جلو هلش داد:
- میخواهم قد و بالات ببینم.
گلاره بازهم اطرافش را نگاه کرد. یک دور کامل چرخید. ماشینها در جادۀ کنار قبرستان در رفت و آمد بودند. اما در قبرستان پرنده پر نمیزد.
مراد لبخندی زد«ترسیدی؟ فکر کردی میخواهم تو را هم بکشم؟» و دست گلاره را توی دست گرمش گرفت و به سمت لبهایش آورد. چشمهایش را بست و آرام بر دست او بوسه زد و او را به سمت خودش کشید.« هَه نا سَه م؛(4) حق داری بترسی، پانزده سال است مرا ندیدی، باید نگران باشی.» گلاره دستش را از دست گرم و مردانۀ مراد بیرون کشید.
- چه میکنی مراد؟ ما محرم نیستیم.
- گیانمی. پانزده سال به عشق تو میخوابیدم و به عشق تو بیدار میشدم. محرم یعنی چه؟
مراد همان دستش را که گلاره پس زده بود داخل موهای جوگندمیاش فرو برد«خدائیش ترس هم داره. تک و تنها توی قبرستان، کنار مراد ِ آدمکش، دیگه چه میخواهی که ترس نداشته باشه؟»
گلاره جلوی دهان مراد را گرفت:«تو آدم کشتی، ولی بیگناهی.»
مراد دستش را پس زد:«بیخود خودتان را گول میزنی. من آدم کشتم. مجازاتش را هم کشیدم. یادتان رفته؟»
- ولی شوهرم قصد جانم کرده بود. و اگر تو نبودی!
مراد روی زمین نشست. چمباتمه زد و آهسته با خودش تکرار کرد« لعنت وِ مه.(5) والله چارِم ناچار بود.(6) لعنت وِ مه.»
گلاره خم شد و شانههای مردانۀ مراد را گرفت. روبرویش زانو زد. قطره اشکی از گوشۀ چشمش روی دست مراد چکید. مراد سرش را بالا آورد و به چشمهای پر از اشک گلاره چشم دوخت:«قربان او چشای سبزت بِشِم. برا چی اشک میریزی؟ مگر مرادت مرده؟»
گلاره زار زد. مراد هاج و واج نگاهش کرد.
-کَسَکَم(7)، چرا زار میزنی؟
و دستی به گُلونیاش(8) کشید:
- گلاره گیان؛ یه چیزی بِشِت بگم بخندی. میدانی پنج سوره از قرآن حفظ کردم؟
و گلاره بین اشکهایش خندید.«قرآن؟ برا چی؟»
مراد خیلی آهسته اشکهـای گلاره را پـاک کرد:« این که چیزی نیست. میدانی تمام دسشوریهای(9) زندان را، به تنهایی پاک میکردم؟ پانزده سال. خدا شاهد است.» دست راستش را مقابل صورت گلاره باز کرد، نگاهی به کف دستش انداخت. زمخت بود و پر از چین و چروک. دستش را پس کشید. لبخندی زد و مثل همیشه کف دستش را بو کرد:«میدانی چرا؟ خوو نمیدانی»
گلاره چشمهایش را ریز کرد و به صورت مراد دقیق شد. مراد سیـنهاش را جـلو داد:
» میخواستم بِشِم اعتماد بکنن. بهم مرخصی بدن. بعد ِ هزار سال»
و بعد در حالی که دست گلاره را در دستش گرفته تا هر دو از روی زمین بلند شوند گفت:«پانزده سال هرچی توی سرم زدن هیچی نگفتم تا همه بگن بهترین زندانی مُراده. که اجازه بدن بیام تو را ببینم.»
گلاره خندید و با صدای بلند گفت:«شیت»(10)
مراد هم با صدای بلند خندید:«ها. بله. دیوانهام. دیوانۀ گلارهم. همه میدانن»
گلاره سرش را از مسیر نگاه مراد دزدید. به آسمان آبی نگاه کرد و به تکه ابری که مثل لباس شب عروسیاش سفید بود. سفید ِ سفید مثل برف. و آن زمان که دختری با هزاران آرزو در دل بود و پدر قسمش داده بود با لباسی به همان رنگ، از خانۀ شوهرش بیرون برود و او نمیفهمید چرا باید برود و چرا باید برگردد؟
اما روزگار، همان روزی که مراد را سر راهش قرار داد، وادارش کرد قسمش را به قرآن و پدرش بشکند.
همان روزی که برای انتخاب پارچهای توی بازار بزازها، شوهرش مثل همیشه. مثل این چند سال، دنبال بهانهای میگشت که با او دعوا کند:«اُختای(11) جان؛ این پارچه را نمیخواهم. حتی مادرت هم این پارچه را نمیپوشد.» و گلاره چند سیلی محکم خورد. مراد دید. مراد این سیلی زدنها را دید و غیرتی شد و نتوانست مثل همه ساکت بماند. از مغازهاش بیرون پرید و یقۀ مرد را گرفت و محکم به دیوار کوبید:
- نامسلمان چکارش داری؟ مردی که به زنت چپاله(12) میزنی؟
گلاره گیج و منگ نگاه میکرد و با چشمهای گرد شده میدید که مرد بزاز، با پنجۀ مردانهاش دست شوهرش را پیچاند و روی زمین خواباند و پایش را روی گردنش گذاشت. گلاره تا عمر داشته به یاد نداشته کسی اینچنین از او دفاع کرده باشد.
گلاره در عالم وهم و خیال و بین آنهمه سر و صدای جمعیت که دورهشان کرده بودند، صدای آرام و دلنشینی شنید:«خواهرکم، میخواهی به پلیس زنگ بزنم؟»
و گلاره که به شوهرش کمک کرد تا از زیر پای مرد بزاز نجاتش بدهد، احساس کرد چیزی در قلبش تکان خورد. مرد بلند شد و روی زمین تف کرد و راه افتاد. گلاره پشت سر شوهرش راه افتاد اما هر چند قدم برمیگشت و به مرد بزاز که وسط بازار ایستاده بود و نگاهش میکرد نگاه میکرد.
دو روز بعد گلاره طاقت نیاورد. تک و تنها به بازار آمد و یک متر پارچه خرید. سه روز بعد باز هم برای خرید نیم متر پارچه به بازار آمد. فردای آن روز برای تعویض رنگ پارچه و روز دیگر برای نگاه کردن به پارچهها.
روزی نبود گلاره، با بهانه یا بیبهانه، به بازار بزازها نرود و روزی نبود که مراد قبل از همه دکانش را باز و جلوی مغازهاش را آب و جارو نکند. دو سال. هر روز. و گلاره هر بار میگفت:«مراد گیان، نکند تشت رسوائیمان از بام بیفتد؟» و مراد با این حرف آشفته میشد. در دلش انگار رخت میشستند. دلشوره میگرفت اما حرفی نمیزد و شور درونش را پشت یک لبخند پنهان میکرد.
- گلاره گیان، کاش اون روز دستم میشکست و با شوهرت درگیر نمیشدم.
و گلاره که قطره قطره اشک میریخت به دور دستها نگاه میکرد:« اون روز که به سراغت میآمدم، اُختای فهمیده بود. مدتها بود فهمیده بود. با تبر دنبالم آمده بود. خودت که دیدی. اگر تو کمکم نمیکردی الان توی یکی از این قبرها خوابیده بودم»
و با پا به قبری که روی آن نوشته بود اُختای فرزند آتاقلیچ(13) لگدی زد و رد شد.
مراد گوشهای دیگر اسامی روی قبرها را میخواند و رو به آسمان نفس عمیقی کشید:
-از وقتی مادرم مُرد، سری بهش نزدم.
و در حالی که به شیب بالای تپۀ قبرستان میرسید پرسید:«قبر مادرم کجاست؟ میدانی؟» گلاره آهسته روی قبری نشست و اسم روی قبر را خواند«ژیان»(14) دستۀ گل را از مراد گرفت و روی قبر گذاشت و زیر لب گفت:«باوَک(15)؛ به مراد چی بگم؟» انعکاس نور شدید خورشید روی گردنبند گلاره باعث شد که مراد برای لحظاتی چشمانش را ببندد. بعد روبروی گلاره نشست و آهسته چشمانش را باز کرد. به گردنبند گلاره زل زد. زیبا بود. زیبا و گران. یک قلب بزرگ و طلائی. دستش به طرف قلب رفت. دست یخ کردۀ گلاره بسرعت روی دست مراد گذاشته شد. مراد اخم کرد و با زبری انگشتش قلب را لمس کرد. دستش لرزید.
رنگ گلاره زرد شد. قطرات عرق روی پیشانیش نشست. تپش قلبش بالا رفت. مراد دل نگران به چشمهای سبز و زیبای گلاره چشم دوخت. « چاومی(16)، چی شده؟»
گلاره حرفی نمیزد. دوباره چند قطره اشک روی سنگ قبر ریخته شد. مراد آهسته قاب گردنبند را باز کرد. دو قلب بزرگ توجهش را بیشتر جلب کرد. عکسهای داخل دو طرف قاب را نگاه کرد. پیشانیاش خیس از عرق شد. به گلاره نگاه کرد. گلاره سرش پایین بود. دوباره به عکسها زل زد و به چهرۀ معصوم گلاره که فقط اشک میریخت. یک طرف، مردی با سبیلی از بناگوش در رفته و شبیه اُختای و طرف دیگر، پسربچهای زیبا شبیه گلاره. دستان مراد یخ کرد. لب پایینیاش لرزید. گوشۀ سبیل مردانهاش را به زحمت به نیش گرفت. آهسته قلب را بست. نفس عمیقی کشید. اما حرفی نزد. گلاره هم حرفی نزد. مراد زیر لب گفت:«محرم نیستیم. حق داری.» و آهسته سرش را تکان داد و با کف دست، خاک را از روی اسم مادرش پاک کرد. ژیان درخشید. دستۀ گل را از روی قبر برداشت. بو کرد. زیر چشمی به گلاره نگاه کرد. به قبر مادرش هم. چند بار آهسته ژیان را تکرار کرد. پوزخندی زد و دستۀ گل را روی قبر مادرش انداخت و دست روی زانو گذاشت و بلند شد. آرام اما با گامهای سنگین، سراشیبی قبرستان را پشت سر گذاشت. گلاره با چشمانی پر از اشک رفتنش را نگاه کرد:«باوک؛ چطور بِشِش میگفتم ده ساله به زور آتاقلیچ، ازدواج کردهام!؟ چطور بِشِش بگم اگه شوهرم بفهمد اینجا هستم سرم را گوش تا گوش میبرد.» و از عمق جانش فریاد زد«مراد گیان»
صدایش در خلوت قبرستان متروکه و قدیمی پیچید. مراد برنگشت و گلاره به قد و بالای مراد که در سراشیبی تپه محو میشد نگاه میکرد و با گوشۀ دامن گلدارش اشک چشمش را پاک میکرد. گلها را پرپر کرد و گفت« خوات لهگهڵ خوشه ویستم»(17)
و سر بر سنگ سرد قبر ژیان گذاشت و با صدای بلند گریست.
/////////////////////////////////////////////////
پینوشتها:
1-گلاره = مردمک چشم
2-گیان = جان
3-چاویلت دنیامه= چشمهات دنیای منه
4-هَه نا سَه م = نفسم
5-لعنت وِ مه = لعنت به من
6-چار ِم ناچارَ بود = راه دیگری نداشتم
7-کَسَکَم = همۀ کسم
8-گُلونی = روسری که زنان و دختران کُرد به سر میبندند.
9-دسشوری = توالت. دستشوئی
10-شیت = دیوانه
11-اُختای = نامی برای مردان به معنی تیز، همانند نیزه
12-چپاله = سیلی
13-آتاقلیچ = نامی برای مردان به معنی شمشیر پدری
14-ژیان = زندگی
15-باوک = مادر
16-چاومی = چشامی
17-خوات لهگهڵ خوشه ویستم= خدا به همرات عزیزم
سلام استاد



ببخشید شما قلم توانایی دارید
ولی برخلاف دوستان که عشق واقعی و پاک را ازداستان گرفتند
تنها چیزی که به ذهن من خطور کرد خیانت زن بود زن به هردو شوهرش خیانت میکنه و اصلا نمیشه با بدرفتاری شوهرش یا زورگویی پدرشوهرش خیانتو توجیه کرد
اینکه شوهر داری وهرروز میری بازار تا مردغریبه روببینی اسمش عشق نیست !
بعدازازدواج دوم بایک بچه دوباره بری سرقرار!!
بعدازفوت شوهرش فرارمیکرد یاخودکشی بهتر نبود؟
عذرخواهی میکنم اگر نظر موافقی نداشتم
پایاباشید ومانا
سلام دوست عزیز
کاملا با شما موافقم.
و قصد منم از نوشتن این داستان بیان یه عشق نبود.
رفتار گلاره نتیجۀ دیده نشدنش در زندگی بود.
زنی که توی خیابون از همسرش کتک بخوره و جلوی چشم مردم خوار و خفیف بشه دیگه نمیتونه به زندگی خودش وفادار بمونه.
من به گلاره حق ندادهام فقط رفتار اون رو توصیف کردهام نه توجیه. صرفاً برای عبرت...
قطعاً این داستان، اگه البته ویژگیهای یک داستان رو داشته باشه از نظر روانشناسی جای کار بسیاری داره و خوشحالم که نظر صریح خودتون رو برام نوشتی.
نظرات متفاوت و حتی متضاد هدیهای است گرانبها از طرف دوستانم که قدر اونارو میدونم.
به برادر شوهرش ، شوهر داده بودند؟؟

چه داستان غمگین و زیبایی
داداش بهمن دست مریزاد
سلام مهربانو خانم

ممنون که هنوز به اینجا سر میزنی.
میبینی هنوز هم غمگین مینویسم...
سلام آقا بهمن
عجب اتفاقی، واقعا آدم نمیتونه حتی واسه کسی دل بسوزونه یا سنگ صبور بشه این روزها، از بس نامردمی و بداخلاقی زیاد شده.
من توی 20 سال زندگی مشترک دایم باید حواسم رو جمع میکردم که حرکتی نکنم که همسر سابق حالش به هم بخوره، حتی اگر توی یه مراسم یا برنامه ایی از من تعریف و تمجید میشد تموم تنم میلرزید، دست بزن نداشت ولی چنان روحی و روانی آزار میداد که میگفتم کاش میزد، 10سال آخر تلفن همراه داشتم کافی بود یکی اشتباهی بگیره، تا زیر و روی شماره رو در نمی اورد ول نمیکرد. واسه همین همیشه حواسم بود، اگر پیام مشکوکی میومد میگفتم نکنه داره امتحانم میکنه، خلاصه دردسرتون ندم حالا بعد چهار سال جدا شدن هنوز مشکوک میشم و حواسم هست. خدا آخر و عاقبت همه ما رو بخیر کنه
هر که را دیدم از این قافله دردی دارد...
چه درد عمیق و زیبایی، چقدر زیبا به تصویر کشیدید داستانتان را، قلمتان مانا
سپاسگزار لطف و حمایتتون هستم.
سلام داستان قشنگی بود اما بنظرم در زبان کردی باوک =پدر و دایک=مادر ،اگه اشتباه نکرده باشم.
سلام دوست خوبم.
ممنون از تذکری که دادید.
قبل از انتشار این داستان متن را برای یکی از دوستان کرد زبانم فرستادم.
یکی دو اشتباه گرفت اما این نکته را تذکر ندادند و جالبه که من اطلاعاتم را از گوگل گرفته بودم.
بهرحال ممنونم هم بخاطر خواندن داستان و هم نکتهسنجیتون.
بسیار زیبا عشق واقعی و ممنوع و پاک را توصیف کردید. قلمتان مانا.
سپاسگزارم خانم شادی خانم.
احتمالا آن حجم از پینوشت اذیت کننده است اما دیگه چارهای نداشتم.
اگر شما و دوستان عزیز اذیت میشوید عذرخواهی میکنم.
بار اول بخاطر اینکه مجبور بودم به معانی بعضی واژه ها رجوع کنم هی گم شدم. بار دوم لذت بردم.
مانا باشید بهمن گرامی
سلام بانوی بزرگوار
باعث افتخاره برای این قلم که حامی توانمندی چون شما دارد.
و من چقدر خوشحالم که شما اولین خوانندهی نوشتههای من هستید.