تمام دغدغه ی امروزش، شده بود امشب. شب یلدا.
مثل همیشه، هر جشنی برایش عزا بود و امسال، با مصیبت جدیدی که سرش هوار شده بود، تحمل خنده ی هیچ کسی را نداشت. دکتر گفته بود زنش شش ماه بیشتر زنده نیست. اما چاره ای نداشت. حداقل بخاطر نوه اش هم شده، برای امشب باید انار می خرید.
توی جیب اش را گشت. خالی بود. نگاهش به کیسه ی نایلونی توی دستش افتاد. یادش آمد کلی دارو برای زنش گرفته، داروهائی که بیمه نبودند. دیگر پولی برایش نمانده بود. جیب دیگرش را گشت. اسکناس کثیف و مچاله شده ای پیدا کرد. پنج هزار تومان.
یاد اولین دستمزدی افتاد که چهل سال قبل گرفته بود. با چه ذوقی صد تومانی را به مهری داد. هیچ کس بجز او نمی توانست با آن حقوق، زندگی را بچرخاند. مهری توی فامیل به وزیر اقتصاد معروف شده بود. با همان حقوق کم، هر وقت می رفت بازار، کلی خرت و پرت برای بچه ها می خرید.
مغازه خیلی شلوغ بود و کرمعلی مثل گداها، به جنب و جوش عجیب مردم نگاه می کرد. انگار داخل مغازه نذری می دادند. شلوغی مغازه، او را یاد روزهای خوش محرم انداخت. روزهائی که یک تنه، از صبح تا شب، قابلمه به دست هر جا که نذری می دادند، می رفت توی صف. بقول زنش، نذری ها ذخیره ای بودند برای روزهای بعد از محرم.
- علی می گه روم نمیشه برم توی صف! دوستام می بینن!
- آخه زن، مگه دزدی کردیم؟ خیلی سعادت می خواد غذای امام حسین گیر کسی بیاد.
با تنه ی محکم مرد میانسالی که برای داخل شدن به مغازه عجله داشت به خودش آمد. درست وسط راه ایستاده بود. با اکراه رفت داخل، اما وقتی قیمت ها را دید دنیا روی سرش خراب شد.
"زهرا کوچولو" انار خیلی دوست داشت اما...
چقدر دلش می خواست از شدت ناراحتی، پول توی دستش را تیکه پاره کند. پول خرید نان امشب را.
کمی مکث کرد. فکری به ذهنش رسید، یک فکر احمقانه. بعد طوری که کسی متوجه نشود و در حالی که به شدت به مرد جوانی تنه زد، از مغازه خارج شد.
پایش از مغازه بیرون نرفته بود که مرد جوان فریاد زد:
- بگیریدش! نذارید فرار کنه.
شاگرد مغازه که تازه، خرید یکی از مشتری ها را توی ماشین اش گذاشته بود محکم پس گردن پیرمرد را گرفت.
- بگیرش؛ خودشه؛ کیفمو زده!
پیرمرد خیس عرق شد. از شدت ناراحتی به لکنت افتاده بود و نمی توانست حرف بزند.
شاگرد مغازه پس گردنی محکمی به پیرمرد زد:
- پیر خرفت! پول آقا رو می دزدی!؟
پلاستیک داروها از دست پیرمرد افتاد و شیشه ی شربت خرد شد.
- آقای دکتر؛ خدا تومن پول شربته! تخفیف نداره؟
مسئول داروخانه گفت پدر جان، اگر راه داشت خودم بهت تخفیف می دادم.
و کرمعلی با چشمان پر از اشک به شیشه ی خرد شده ی شربت، که قاطی داروها شده بود، نگاه می کرد.
- رضا جان؛ کیف پیش منه! اون بنده خدارو چکار داری؟
کرمعلی به طرف صدا برگشت. دختر جوان با چشم های درشت و سیاه اش توی چشم های پیرمرد نگاه کرد. کرمعلی خجالت کشید. فکر کرد راضیه است.
- اگه راضیه اینجا بود...؟
تن و بدن کرمعلی از این فکر لرزید.
- خانم، صد بار بهت گفتم کیفو از جیبم درمیاری بهم بگو.
و انگار که اتفاق خاصی نیفتاده، مشغول سوا کردن انارهای درشت و آبدار شد.
هنوز پس گردن پیرمرد توی دست شاگرد مغازه بود. انگار دلش نمی خواست باور کند که پیرمرد بیگناه است.
- پدر جان چیزی می خواستی بخری؟
صدای مهربان همان دختر بود. کرمعلی سرش را بالا آورد.
- ممنون دخترم. میوه ی دور ریز می خواستم. انگار هنوز چیزی جمع نشده. صندوقش خالیه.
و سریع از مغازه خارج شد...
مانیا را دوست داشتم. خیلی زیاد. اصلا دنیا بدون مانیا برایم بی ارزش بود.
اما " ژنرال " این را نمی فهمید. انگار در قاموس او کلمه ی عشق وجود نداشت.
می گفت باید بروی! باید...!
گفتم کجا بروم؟ من مانیا را دوست دارم. چگونه از او دل بکنم؟
اما " او " با عقل نظامی خود حرف می زد:
باید دل بکنی. ارزش تو به دل کندن از مانیا است! نگاه کن همه، از مانیاهای خود دل کنده اند!
گفتم من نمی توانم. نَفَس کشیدن بدون مانیا برایم سخت است!
اما " ژنرال " می گفت تو، با دل کندن از مانیا جاودانه خواهی شد.
گفتم این جاودانگی را، نمی خواهم...
گفتم اگر از ازل، قرار به دل کندن بود، چرا دل بستم؟
شانه هایش را بالا انداخت. نگاه آمرانه ای به من انداخت و گفت:
شیطان...! مراقب وسوسه های شیطان نبودی!
حرفی نزدم، هرچند دلم با مانیا بود.
من رفتم. چون " ژنرال " می گفت باید بروی. چون اسلحه در دستان قدرتمند ژنرال بود!
بدون مانیا رفتم. اما نتوانستم عشقش را فراموش کنم. هر چند که " ژنرال " این را بر نمی تابید.
چه شب ها که با یاد مانیا و چشم های عاشق و مهربانش، چشم به ماه دوختم و تنهائی هایم را در آن برهوت مخوف، با یاد شیرین او پر کردم.
چه شب ها که ستاره ها را می شمردم و روشن ترین آن ها را برای هدیه به او از آسمان خیال می چیدم و از ترس ژنرال آن را در جیب هایم مخفی می کردم.
از مانیا و معنای آن پرسیدم:
سرش را پائین انداخت. با کمند گیسوانش بازی کرد. چهره اش از شرم سرخ شد و آهسته زیر لب گفت:
- نگاه ماه.
نگاهش کردم. نگاهش زیبا بود. همچون نگاه ماه.
چهره ی معصومانه اش چون ماه می درخشید و طره ی گیسوانش چون دو هلال، آن را در بر گرفته بود. دوست داشتم کمند گیسوانش را می گرفتم و تا عرش الهی بالا می رفتم...
اما " ژنرال " فهمید. فهمید و فریاد زد:
برحذر باش از شیطان درون.
سکوت کردم و ترسیدم. از شیطان ترسیدم. از شیطانی که هر لحظه و در همه جا در کمین است.
می گفت فصل، فصل انتخاب است. فصل دل کندن. فصل بالندگی.
جوان بودم و عاشق و نمی فهمیدم بالندگی را و نمی دانستم دلیل دل کندن را.
" ژنرال " به کمکم آمد. نگاهم کرد و گفت:
کافی است نگاهت را از " نگاه ماه " برگیری. نگاه ماه کاذب است. یک نگاه دروغین. منبع نور آنجا نیست! به خورشید نگاه کن. منبع جاودانه ی نور.
اما من عاشق ماه بودم. عاشق نگاه ماه.
گفتم فصل، فصل انتخاب است، انتخاب خزان...
و خودم دیدم که فصل عاشق کشی است. باور کردم که فصل خزان و جدائی است.
فرمان آمد:
بکشید و بمیرانید تا نمیرید!
بوی باروت و نفیر هر گلوله، عاشقی را زمین گیر و از معشوق جدا می کرد و بجای آن نفرت را در دل ها می کاشت.
لشکر عشاق از دو سو به هم نزدیک می شدند. عشاقی تا بن دندان مسلح. که بکشند تا کشته نشوند و این منطق جنگ ِ ژنرال ها بود.
اما مانیای من نگاه دیگری داشت. منطقی تازه:
نکش... نمیران!
و من، در دستم اسلحه، در قلبم عشق و در برابرم صدها عاشق آماده ی مرگ! چون " ژنرال "؛ جنگ را می خواست.
لعنت بر جنگ. لعنت بر گلوله و هر آنچه انسان ِ عاشق را می کُشد.
کاش آن روز به جای نارنجک، در دستانم گل می گذاشتم و با پرتاب آن، به استقبال عاشقی می رفتم که " مانیا " ئی چشم به راه داشت...
" دلم برای سربازان عاشق می سوزد.
روی قنداقِ تفنگ، قلب می کشند
و رو به قلب های عاشقِ آن سوی مرز،
ماشه را می چکانند."
( جابر محیط )
می گوید: اول بگو استغفرالله.
می گویم: پدر صلواتی، من که هنوز حرفی نزدم. بذار شروع بکنم، اونم به روی چشم.
راضی می شود که حرفم را ادامه بدهم.
می گویم: اگه من جای خدا بودم همه جور مَخ...
با دستش جلوی دهنم را می گیرد و اجازه حرف زدن نمی دهد. دوستم آقاکریم، اعتقادات خاصی دارد. جلوی او، خیلی باید مواظب حرف زدنتان باشید.
- دیدی نگفتی استغفرالله؟
می گویم: مرد حسابی بس که اَمون نمی دی. تازه تو از کجا می دونی روزی صدبار نمی گم استغفرالله؟
بعد خیلی سریع ادامه می دهم: استغفرالله استغفرالله اگه من جای خدا بودم همه جور مخلوقی خلق می کردم الا آدم خجالتی.
می گوید: مگه آدم خجالتی آدم نیس که خلقش نمی کردی؟
می گویم: چرا. اما آدمای مریض احوال ِخدا، که تکلیفشون روشنه. ایدزی، میدزی و سرطانیا. کور و کچلاش هم که تسلیم شرایط زندگیشون شدن و یه خاکی رو سرشون می ریزن. ولی آدمای خجالتی، اگه همه ی دردای عالمو یه جا داشته باشن، فقط بخاطر خجالتی بودنشونه که بدبختن.
می گوید: خیلی گنده اش می کنی، خوو آدم خجالتی می تونه بره دکتر، با چن تا قرص و مشاوره، پررو بشه.
که اگر خودم نرفته بودم، حرفش را دربست قبول می کردم ولی باز هم بقول مادرم " کاش خدا اصلا آدم خجالتی را نمی آفرید. "
یادم می آید با کلی هِنّ و هِنّ و عرق ریختن و شرم و حیا، رفتم مطب دکتر. وقتی با دکتر دست دادم از بس عرق کرده بودم دکتر چندشش شد. بعد دستش را با دستمال خشک کرد و تا آخر جلسه، به خودش نزدیکش نکرد:
- چند تا آزمایش برات می نویسم تا بعد.
- چه آزمایشی آقای دکتر؟
- نترس چیز مهمی نیست.
ناشتا نخورده، خودم را به آزمایشگاه رساندم. همیشه دوست داشتم توی هر کاری نفر اول باشم. تا از در وارد شدم حدس زدم ساختمان را اشتباهی رفته ام، فوری برگشتم بیرون. آدرس و تابلوی سر در ساختمان را چک کردم. متاسفانه درست بود، آزمایشگاه والفجر. اگر بگویم پنجاه نفر توی حیاط کوچک آزمایشگاه جمع شده بودند دروغ نگفته ام.
تصور کنید یک روز گرم تابستانی، هوا بشدت شرجی و دم کرده، سهمیه اکسیژن هر نفر از این هوا، در حد یک بیمار آسمی، آن وقت سی چهل نفر، لیوان بدست، توی حیاطی اندازه یک قفس، می لولیدند تا نوبتشان بشود. گفتم خوش به حال خودم که آزمایش خون دارم. حالا چرا چنین تصوری داشتم، نمی دانم.
مسول آزمایشگاه نسخه را که دید، یک لیوان دستم داد.
- این چیه؟
با عصبانیت گفت:
- لیوانه که باهاش آب بخوری!
فکر کردم جدی می گوید. با حالت حق به جانبی گفتم:
- اول صبحی کی آب می خوره؟
- بامزه!
معلوم بود دلش از جائی پر است. با قیافه خسته و چشم های وزغی و خواب آلوده اش به ته صف اشاره کرد که یعنی برو بذار باد بیاد.
صف کمی به هم ریخته بود. نفر اول چسبیده به در توالت و نفر آخر نامعلوم. منظم کردن این جمعیت ِ بی حوصله ی مثانه پر ِلیوان بدست، توی هوائی که نود درصدش آب بود، واقعا کار سختی بود. مِن و مِنی کردم و آهسته پرسیدم:
-آخری کیه؟
اینقدر خجالت کشیده بودم که فکر نمی کردم توی آن شلوغی کسی صدایم را بشنود. خانم جوانی، سانتی مانتال که نمی دانم با چه حوصله ای اول صبحی، توی این هوای افتضاح، اینهمه به خودش رسیده بود، چشم و ابرو نازک کرد و گفت: من.
- خانم ببخشید صف خانوما، آقایون جدا نیست؟
لیوانش را شبیه آب خوردن سرکشید و خندید:
- مگه اومدی نون بخری؟
هر چند از سوال خودم خجالت کشیدم اما این خواهر سانتی مانتال هم از حال زار و درد بی درمان من خبر نداشت!
ته صف ایستادم و برای اولین بار از اینکه آخری هستم خوشحال بودم اما تجربه برایم ثابت کرده خوشحالی ها پایدار نیستند. تا چشم برگرداندم چند خانم و آقا پشت سرم اضافه شدند.
از استرس حضور این چند نفر و اینکه لحظه به لحظه فاصله ام تا توالت کمتر می شد احساس دستشوئی ام کاملا از بین رفت. بقول شاعر هوا بس ناجوانمردانه گرم بود و شرشر عرق امانم را بریده بود. چند قطره ذخیره ی آب بدنم را که از روز قبل برای چنین لحظه ای نگه داشته بودم بصورت عرق پس دادم و حالا مانده بودم توی لیوان یک بار مصرف، که اسمم روی آن حک شده بود، چه بریزم؟
عرق پیشانی ام را پاک می کردم و احساس می کردم همه ی نگاه ها به طرف من است غافل از اینکه خانم سانتی مانتاله، لیوان به دست با ناز و کرشمه از جلویم رد شده بود. آقای پشت سرم محکم روی شانه ام زد:
- آقا کجائی؟ بفرما داخل. امروز حسابی از کار و زندگی افتادیم.
چاره ای نداشتم. نوبتم شده بود و جای تعارف هم نبود. چشم هایم را بستم و رفتم داخل اما همین جمله ی " امروز حسابی از کار و زندگی افتادیم " قفلی زد بر تمام منافذ خروجی ام. دریغ از یک قطره. باور بفرمائید اگر شما کاری کردید من هم کردم. ناشتا نخورده، هر چه توان داشتم به امعاء و احشای داخلی ام فشار آوردم ولی نشد که بشود آنچه که باید بشود.
حضورم در اتاقکی نیم وجبی، که با خط کج و معوجی روی در ِ زنگ زده و پوسیده اش نوشته شده بود"WC " به حدی به درازا کشید که صدای اعتراض مردم و ضربه زدن به در توالت بلند شد و من بعنوان کسی که بانی و مسبب این اعتراض بودم اول به خودم، بعد دوباره به خودم لعنت فرستادم وکاملا به همه حق می دادم.
- مگه اون تو چکار می کنه که بیرون نمیاد؟ نکنه مُرده؟
بالاخره که چی؟ باید بیرون می آمدم. اما یک مشکل اساسی مانع خروجم از توالت می شد. لیوان یک بار مصرف.
- با لیوان خالی چه کنم؟
با کمی فکر کردن این مشکل حل شد. مقداری آب توی لیوان ریختم و خیس عرق از توالت بیرون آمدم و بی توجه به غرزدن های مردم، به سمت اتاق نمونه ها رفتم اما یواشکی لیوان را توی سطل زباله انداختم.
می گویم خدا آدم خجالتی رو نیافره، هی می گوید مگه آدم خجالتی آدم نیس؟
می گویم لامصب آدم خجالتی خودش کوه دردیه برا خودش، می گوید با روانشناس و چارتا قرص و آمپول خوب میشه.
کجا خوب می شه؟ که اگه قرار بود خوب بشه دنیا از اینجور آدمای بدبخت پر نمی شد که. آدمائی که همیشه ی خدا، حقشون خورده بشه و سواری بدن و حتی روشون نشه بگن آخ.
چاره ای نبود. زمان داشت از دست می رفت. باید پیش مسؤل آزمایشگاه می رفتم. حتما راه حلی برای این مشکل هست. دو همکار جوان تر از خودش، با لباس های سفید و تمیز، سرشان توی برگه های آزمایش، کنار دستش نشسته بودند. یواشکی و با چشم و ابرو اشاره کردم: میشه یه لحظه تشریف بیارین؟
هرچند خیلی جوان بود اما اول صبحی با سنگینی خاصی از روی صندلی بلند شد. احتمالا دیشب تا دیر وقت برنامه نود را دیده بود. آهسته دهانم را بیخ گوشش چسباندم و گفتم آقای دکتر مشکل دارم.
وقتی عینکش را از روی چشم هایش برداشت و شیشه ی آنرا داخل دهانش ها کرد، چشم هایش خیلی ریزتر به نظر می آمدند.
- چه مشکلی؟
آنقدر با صدای بلند پرسید که احساس کردم علاوه بر بینایی، شنوائی اش هم مشکل دارد. با خجالت سرم را پائین انداختم و گفتم هرکاری می کنم نمونه نمی آد.
با عصبانیت داد زد: من چکار کنم؟
آهسته لبم را گاز گرفتم و گفتم: آقا خواهش می کنم. من جای پدرتون هستم.
انگار از دست پدرش هم عصبانی باشد بیشتر صدایش را توی گلویش انداخت:
- والله پدر جان، هنوز دانشمندا دستگاهی اختراع نکردن که نمونه رو از بیمار بکشه بیرون.
و خانم های همکارش نگاهی به هم کردند و خندیدند.
بازهم آهسته تر گفتم: بنده ی خدا! می گم مشکل دارم تو مسخره ام می کنی؟ تورو خدا کمک کن دست خالی از اینجا بیرون نرم.
کمی فکر کرد و عینکش را که با گوشه ی لباسش پاک کرده بود روی چشم هایش گذاشت. نگاهی به حیاط انداخت و با چشم هایش که حالا اندازه ی چشم های یک جغد درشت شده بودند نگاهم کرد و گفت:
-پاهاتو زیر شیر آب بگیر. اونجا.
- آخه جلوی اینهمه جمعیت؟
دوباره عصبانی شد:
- آهان روت نمیشه. ببینم آزمایش خون که نداری. خوو برو آب بخور. آّبمیوه بخور. چائی بخور.
با این پیشنهاد دکتر عینکی، باری از روی دوشم برداشته شد.
-آقا یه لیوان آب هویج بزرگ بدین.
خدا را شکر مغازه ی آب میوه فروشی نزدیک آزمایشگاه بود. تازه می خواست بساطش را راه بیاندازد. از دیدن اولین مشتری، آن هم صبح به این زودی کمی تعجب کرده بود. اولین لیوان را که خوردم خجالت کشیدم برای دومی سفارش بدهم. ساعت هفت و نیم صبح و آب هویج ؟ سراغ مغازه ی بعدی رفتم.
-آقا یه لیوان آب هویج بزرگ بدین.
هنوز احساس دستشوئی، خودش را نشان نداده بود. سراغ مغازه ی بعدی رفتم. دیگر آب هویج به دهنم مزه نمی داد. یک لیوان آب طالبی سفارش دادم. برای اینکه صبح به این زودی، مورد شک مغازه دارها قرار نگیرم خیابان را عوض کردم.
در خیابان بعدی بخاطر کاهش هزینه های سرسام آور این آزمایش، دو لیوان بزرگ چائی خوردم. موقع حرکت از این مغازه به آن مغازه شکمم تلاپ تلوپ صدا می کرد اما هنوز آن احساسی که لازم داشتم ظاهر نشده بود، غافل از اینکه باید به سیستم گوارشم کمی مهلت می دادم که ندادم.
شاید در حال خوردن پنجمین یا ششمین لیوان آب میوه بودم که آن احساس خوشآیند به بدترین شکل ممکن خودش را نشان داد. انگار سدی شکسته و سیلی روان شده. پول آب میوه را که دادم، خودم را با فلاکت و بدبختی به آزمایشگاه رساندم. صف همچنان شلوغ بود. آهسته و با قدم های شمرده، طوری که افتضاحی به بار نیاورم، لیوانی گرفتم و خارج از نوبت خودم را داخل WC انداختم.
حالا این دفعه هی می آمد، هی می آمد، هی می آمد و قطع هم نمی شد. خیلی راحت می توانستم یک کلمن پر از نمونه، تحویل مسؤل بداخلاق آزمایشگاه بدهم.
دوباره حضور پر رنگم در آن اتاقک نیم وجبی، به حدی به درازا کشید که باز صدای اعتراض مردم و ضربه زدن به در توالت بلند شد. باز هم صدای پچ پچ مردم می آمد که می گفتند:
- مگه اون تو چکار می کنه که بیرون نمیاد؟ نکنه مُرده؟
حاج مصطفی مثل یک جوان بیست ساله، پر انرژی و شاداب، با همه خوش و بش می کرد و مشغول تعریف کردن جوک بود. ضمنا حواسش بود که از پذیرائی چیزی کم و کسر نباشد.
- حاجی بزنم به تخته، امشب بد جوری خوشحالی.
- آره دیگه، خدا بخواد ته طغاری بره، از فردا یه نفس راحت می کشم. نه. فردا تعطیله، از روز شنبه.
شاید پنجاه سال است با حاجی همسایه ایم. عروسی تمام بچه هایش را دیده ام اما امشب، شب عروسی آخرین دخترش، حاجی، حاجی همیشگی نیست.
- حاجی چرا از شنبه. همین الان، دیگه نفس راحتو بکش.
- الان نمیشه. ان شاء الله از شنبه.
و خودش را قاطی مهمان ها کرد. طوری با تاکید گفت " ان شاء الله از شنبه" که نگران شدم. حاج مصطفی کسی نیست که بی حساب و کتاب حرف بزند. دستش را گرفتم و به گوشه ی خلوتی بردم:
- چیزی شده حاجی؟
حرفی نزد. برخلاف ظاهر شاد و شنگولی که داشت تا پرسیدم "چیزی شده" انگار بادش را خالی کرده باشند، مچاله شد.
- حاجی، بینی و بین الله، راستشو بگو، چیزی شده؟
مثل همیشه باید با گازانبر از حلقوم حاجی حرف می کشیدم.
- آره، بینی و بین الله قراره چیزی بشه ولی به کسی ربطی نداره.
کمی جاخوردم.
- ممنون حاجی؛ یعنی بعدِ پنجاه سال غریبه شدیم؟
- غریبه نیستی، اما...
مکث حاجی بیشتر نگرانم کرد ولی دوست نداشتم توی رودروایسی برایم حرف بزند.
- خب بهت می گم. آخه دو روز دیگه همه می فهمن. ولی قول بده فقط دوگوش باشی. حداقل امشب زبون نمی خوام.
و تا حاجی حرف زد دلم هزار راه رفت.
- حاجی، راسی راسی زده به سرت؟ مرد حسابی، بدتر از خودم، پات لب گوره، دس بردار تورو خدا.
حاجی آرام دستش را جلوی دهنم گرفت و با دست دیگرش گوشم را محکم کشید. دستِ حاجی را پس زدم:
- تو که تا حالا مردونگی کردی باهاش زندگی کردی، بقیه ی عمرتم تحملش کن.
حلقه ی نازکی از اشک توی چشم های حاجی جمع شد. دستم را بین دست های پینه بسته اش فشار داد و به چشم های نگرانم نگاه کرد:
- مرد حسابی حالا که جریان رو فهمیدی چرا نصیحتم می کنی؟ می گم چهل ساله مثه یه شکارچی، منتظر همچی روزی ام. انتظار این روز لعنتی، پیرم کرد.
نمی توانستم و نمی خواستم خودم را جای حاجی بگذارم اما باید تلاش می کردم جلوی متلاشی شدن خانواده ی بزرگ و محترم حاجی را بگیرم. سه پسر و دو دختر که همه رفته اند سر خانه و زندگی، با کلی نوه.
- حاجی گیرم چهل سال پیش، خونواده ی عیال، نابودت کردن. گناه عیال بدبختت چیه؟
حاجی محکم دست هایش را به هم زد و دندان هایش را از غیظ به هم فشار داد:
- آاااخ که هرچی می کشم از دست عیال بدبختمه. اون شب نباید رضایت می داد. نباید زیر بار حرف زور مادرش می رفت.
- تو که می گی مادر چرچیل اش نقشه کشیده، اونم که چند ساله مرده، خب حالا از کی می خوای انتقام بگیری؟
دندان های حاجی از شدت عصبانیت به هم می خوردند:
- مادرش، گور به گور شده؟ خودش که هست؟ خواهر کوچیکه اش که سر خواهر و مادرم کلاه گذاشت که نمرده؟ برادرای غیرتی اش که به عیال می گن آبجی بزرگه، هر شش تاشون هستن. من می خوام همه شونو بچزونم.
ظاهرا تلاش برای منصرف کردن حاجی، نتیجه نداشت. تا خروس خوان از نقشه ی انتقام حاجی خوابم نبرد. باید هر طور شده فکری می کردم.
- آقا مرتضی؛ حتما خبر داری حاجی فردا می خواد چکار بکنه؟
آقا مرتضی، برادر بزرگتر حاجی بود که توی محله دکان کوچکی داشت. به محض ورودم به دکان، آقا مرتضی تسبیحش را توی جیبش گذاشت. پایش را توی گیوه اش کرد و از روی صندلی چوبی فکسنی که مرتب با چند تا میخ و سنگ ترازو تعمیرش می کرد، بلند شد و انگار که چیزی نشنیده شروع به شمردن دخلش کرد.
- آقا مرتضی متوجه عرض بنده شدی؟
آقا مرتضی پول های شمارش شده را توی دخل پرت کرد. قسم می خورم متوجه نشد دخلش چند تومان شده:
- علیک السلام مَشتی! حاجی حق داره. بذار کارشو بکنه.
- سلام حاجی، شرمنده، اما چی چی رو حق داره، مادر عیالِ حاجی، چهل سال پیش یه غلطی کرده، حالا دخترش باید تاوون پس بده؟ گنه کرد در بلخ آهنگری...
- بَلخ ، مَلخ سرمون نمی شه. حاجی تصمیمی گرفته، همه پشتشیم. والسلام.
- پس خونوادگی می خواین انتقام بگیرین؟
- تو فرض کن انتقامه. به خودمون ربط داره. می گی چرا چهل سال بعد؟ تصمیم حاجیه.
بحث با آقا مرتضی هم بی فایده بود. باید سراغ حاج آقا مومنی می رفتم. حاجی مرید ایشان بود و روزی دو بار توی مسجد بازار پشت سرش نماز می خواند. پرس و جو کردم، از بد روزگار حاج آقا مکه مشرف شده بود.
برای آخرین راهکار، رفتم سراغ عیال حاجی. حاجی منزل نبود و این بهتر بود.
- کوکب خانم، حاجی چشه؟ دیوونه شده؟
زن حاجی صورتش را توی دست هایش پنهان کرد و سرش را پائین انداخت.
- کوکب خانم راستشو بخوای من اومدم هرطور شده جلوی نقشه ی حاجی رو بگیرم.
کوکب خانم در حالی که برایم چائی می آورد آهسته گفت " چوب خدا صدا نداره. " بعد به زحمت نشست و با بغض ادامه داد:
- چهل سال پیش مادر و خواهر حاجی اومدن خونه مون برا خواستگاری. تا حالا اونارو ندیده بودیم. مادرم اون موقع، خواهر کوچیکمو نشونشون داد. بعد شب عروسی منو فرستادن خونه ی حاجی. منی که قبلا بخاطر آبله یه چشمم کور شده بود و پوست صورتم خراب. حاجی همون شب، باید عروسی رو به هم می زد که نزد. فقط با عصبانیت رفت گوشه ی اتاق و همونجا خوابید. بعد ظاهرا چیزی به ذهنش اومده باشه با انگشتش تهدیدم کرد و گفت براتون دارم. همین.
- کوکب خانم تو چرا زیر بار رفتی؟
عیال حاجی سرش را پائین انداخت و آهسته گفت تو مادرمو نمی شناختی.
وقتی دیدم کوکب خانم هم تسلیم تصمیم حاجی شده است، تقریبا ناامید شدم و فقط امیدم به خدا بود که شاید تا فردا حاجی از خر شیطان پیاده شود.
روز شنبه اول صبح حاجی و عیال اش را دیدم که از خانه خارج شدند و نزدیک ظهر حاجی بدون عیال برگشت.
رفتم سراغ حاجی.
- بالاخره کار خودتو کردی؟
- بهت گفته بودم از روز شنبه راحت میشم.
از آسمان آتش می بارید و گرما امان همه را بریده بود و اینجا، در قبرستان قدیمی این شهر کوچک و مصیبت زده، دریغ از تک درختی خشک که حتی به اندازه ی یک نفر به جمعیت خسته، سایه ای ببخشد. انبوه جمعیت طوری زن را حلقه کرده بود که روزنه ای برای نفس کشیدن نبود و زن به سختی نفس می کشید. انگار بختک روی سینه اش افتاده باشد. رنگ صورتش کبود و چشم هایش از حدقه در آمده بود. زهرا خانم به پسرش علی گفت مقداری آب بیاورد اما به حرمت ماه مبارک، آب آشامیدنی را قطع کرده بودند. دختران زهرا خانم زیر بغل زن را گرفته و او را آرام کنار بچه هایش نشاندند. کنار رضا، حسن و فروغ.
رضا پسر بزرگ خانواده که تصمیم داشت ماه آینده جشن تولد سی سالگی اش را با سور و ساط عروسی اش یک کاسه بکند از دوستان صمیمی امیر، پسر بزرگ زهرا خانم بود و امیر حالا با سر و صورت زخمی و دست شکسته کنار حاج کاظم ایستاده بود.
حسن به قول مادرش، ته دیگِ سوخته ی خانواده بود با کلی مشکلات. مشکلاتی که باعث شده بود همه او را دوست داشته باشند و فروغ از همه بیشتر. فروغ به شوخی می گفت: " من عاشق ته دیگ سوخته ام." و حسن با این جمله کلی ریسه می رفت و هر بار که حرف حسن می شد به مادرش می گفت:" من بدون حسن می میرم!"
فروغ خیلی مهربان بود در حدی که با دیدن ناراحتی دیگران منقلب می شد. یک روز صبح در راه دبیرستان چیزی دید که حالش بهم خورد و به خانه برگشت و بلافاصله تب کرد. تب و لرز شدید. گربه ای زیر چرخ ماشینی له شده بود. مادر که به خاطر حال و روز حسن، حال و حوصله خودش را هم نداشت با تشر گفت" خدا که خداست کاری به مخلوقاتش نداره، تو چرا غصه شونو می خوری؟"
و فروغ، این نصیحت ها توی کَتش نمی رفت!
سرتا پای زن خاکی بود و چشم هایش کاسه ی خون. خاک و عرقی که روی صورت زن نشسته بود رگه هایی از گِل درست کرده بود که از پیشانی تا زیر چانه اش راه افتاده بود و زن را اذیت می کرد. زن در حالی که سعی می کرد با پشت دست، صورتش را پاک کند، با صدای گرفته ای که خودش هم به زحمت آنرا می شنید فریاد می زد" روز عاشورا است امروز" و خاک بر سر می ریخت و چنگ در موهایش می زد و چاک پیراهنش را پاره می کرد. گوشه ی لب های زن سفیدک زده و حلقومش کاملا خشک شده بود. دختران زهرا خانم دست های زن را گرفته و شانه های او را ماساژ می دادند و التماس می کردند که اینقدر به سر و صورت خودش نزند.
زن همیشه به زهرا خانم می گفت از شوهر خیری ندیدم. سال خدا رو زمین کشاورزیش کار می کنه، تنها دلخوشیم بچه هام هستن.
زن با حسرت نگاهش را از حسن گرفت و با دو دست بر سر کوبید. روی سنگ قبر حسن با خطی خوش نوشته بودند جوان ناکام و این ناکامی، که به رنگ قرمز نوشته شده بود، داغ دل زن را تازه می کرد. زن می دانست ناکامی سرنوشت حتمی بچه ی اوست اما هرچه باشد مادر بود و هزار امید و آرزو برای پسرش داشت. پسری که بقول حاج کاظم از در و دیوار برایش باریده بود.
زن نگاهی به جمعیت انداخت. جمعیتی که مات و مبهوت، به او خیره شده بودند و با ریختن اشک، با او همدردی می کردند اما هر کدام به نوعی خوشحال بودند که جای او نیستند. جای مادری که قلبش سوخته و جگرش تکه پاره شده است.
چشم های زن بین جمعیت دو دو می کرد و هر گوشه یکی از بچه های زهرا خانم را می دید که با لباس های سرتا پا سیاه به عزا ایستاده اند. آه سردی کشید و سنگ قبر فروغ را بغل کرد. زهرا خانم مقداری آب به صورت زن پاشید. حاج کاظم طبق معمول، گوشه ای ساکت و آرام ایستاده، مثل آدمی که حین دزدی دستگیر شده باشد، سرش پایین بود و انگشتان دو دستش را به هم قفل کرده و آرام اشک می ریخت. امیر دستمالی از جیبش درآورد و به حاج کاظم داد.
آبی که زهرا خانم به صورت زن پاشید جان تازه ای به او بخشید. تمام نیروی باقیمانده اش را در حنجره اش جمع کرد و رو به آسمان فریاد زد: خداااا... و نگاهی از سر غیظ به زهرا خانم انداخت.
از وقتی که زهرا به شهرشان آمده بود همسایه بودند. بیش از سی سال. در واقع او و زهرا مثل دو خواهر بودند. زن بارها به زهرا گفته بود تو جای خواهر نداشته منی و زهرا خانم بغلش می کرد و خدا را شکر می کرد که او هم در این غربت کسی را دارد که سنگ صبورش باشد، ولی حالا چشم دیدن زهرا را نداشت. چشم دیدن هیچ مادری را نداشت.
حاج کاظم وقتی حال و روز زن را دید آمد و کنارش نشست. دست سردش را گرفت و سعی کرد او را آرام کند. درست مثل موقعی که خسته از مزرعه به خانه برمی گشت و سعی می کرد عدم حضورش را در خانه با مهربانی جبران کند. طوری که زن متوجه نشود گوشه چادرش را گرفت و بر سرش کشید. زن نگاهی به حاجی انداخت. نگاهی از سر غیظ. نگاهی که ذره ای محبت در آن دیده نمی شد. دستش را به زحمت از بین دستان زمخت و پینه بسته ی حاجی بیرون کشید و او را آنچنان با پا از خودش دور کرد که حاجی به پهلو روی زمین افتاد و لباسش خاکی شد. حاجی به دل نگرفت اما از نگاه متعجب جمعیت خجالت کشید.
زن فریاد زد برای چی اومدی؟ برگرد سرِ زمین لعنتی!
و این فریاد زن، اعتراض آشنایی بود برای حاجی: برگرد سرِ زمین لعنتی...
حاجی ماه ها تلاش کرده بود که زن و بچه هایش را پیش خودش ببرد. پیش خودش سرِ همان زمین لعنتی! حداقل تا زمانی که شهر ناامن بود.
- زن! موشک با کسی شوخی نداره. لامصب دوازده متره!
اما از طرفی، دکترها به حاجی گفته بودند باید همیشه نزدیک بیمارستان باشید و نزدیک ترین خانه ای که حاجی پیدا کرده بود چندین خیابان با بیمارستان فاصله داشت و این فاصله، هرچند به نظر حاجی کوتاه، اما برای زن نگران کننده بود و حاجی هر بار که به خانه می آمد نگرانی های زن را گوش می داد و همیشه با لبخند یک جمله بیشتر نمی گفت: اصلاً جای نگرانی نیست. خدا بزرگه.
زن با عصبانیت می گفت:
- خدا بزرگه؟ اگه بزرگه چرا بیست ساله برا بچه ام کاری نمیکنه؟
- زن، چرا کفر میگی؟ بچه مون مادرزادی مشکل داره. هزار درد و مرض به جونشه، میگی برم یقه ی خدارو بگیرم؟
زن کفر نمی گفت، دلش داغ بود، آخر هیچوقت حاجی منزل نبود که ببیند همسرش یکه و تنها چه زجری کشیده وقتی حسن را بغل کرده و از این درمانگاه به آن درمانگاه دویده تا شاید کمی حال حسنش بهتر بشود. کمی راحت تر نفس بکشد. کمتر خس خس بکند و برای کمی اکسیژن، اینقدر دست و پا نزند.
در واقع حاجی هیچ وقت نبود. مثل آن روز. حاجی بازهم رفته بود به زمین لعنتی آب بدهد. آنقدر این زمین دور بود که حاجی هفته ای یکی دو بار بیشتر به خانه نمی آمد. و آن روز حال حسن به طرز وحشتناکی بهم خورد. نفسش بالا نمی آمد. نمی توانست حرف بزند. دو دستش را دور گلویش گرفته بود و به شکل رقت باری دور تا دور حیاط بالا و پایین می پرید و خودش را به در و دیوار می کوبید. مادر از توی آشپزخانه متوجه شد. قابلمه ی غذا از دستش افتاد. به سرعت چادر سر انداخت و دست حسن را گرفت و از خانه خارج شد. فروغ گیج خواب بود که با صدای افتادن قابلمه و فریادهای برادرش از خواب بیدار شد و بدون چادر و کفش دنبال آنها دوید. ماشینی از خیابان بغلی آمد. مادر خودش را جلوی ماشین انداخت و التماس کرد. سوار ماشین شدند، هر سه نفر. فروغ سر حسن را روی پاهایش گذاشته بود و نمی دانست برای تقلاهای برادرش چکار بکند. در این بیست سال، روزی نبود که فروغ با درد حسن زجر نکشد اما حالا بیشتر از همیشه درمانده شده بود.
حسن با دو دست گلوی خودش را گرفته بود و به زحمت نفس می کشید. انگار یک مشت تیغ ماهی توی گلویش گیر کرده باشد. لب هایش کبود شده بود و لرزشی عجیب سرتا پایش را گرفته بود. فروغ هیچ وقت برادرش را و خودش را اینقدر درمانده ندیده بود. توی چشم هایش نگاه می کرد و برای التماس های او کاری نمی توانست بکند. فقط تند و تند با دستش عرق سرد پیشانی حسن را پاک می کرد و پشت سر هم می گفت آروم باش. خوب میشی. الان میرسیم.
راننده از توی آینه شاهد جان کندن جوان بود و سرعت ماشین را بیشتر کرد و مادر پشت سر هم التماس می کرد آقا تورو خدا تندتر برو. مردمک چشم حسن بیش از حد گشاد شده و نفسش به شماره افتاده بود. پاهایش بشدت تکان می خوردند. مادر به زحمت پاهای پسرش را گرفته بود.
تابلوی بیمارستان که پیدا شد خس خس نفس های حسن هم قطع شد و در حالی که دست فروغ توی دستش بود و بشدت آنرا فشار می داد آهسته نفس عمیقی کشید، کمی از فشار دستش کم شد و لبخندی بر لبانش نقش بست.
زن هنوز از توی ماشین پیاده نشده با فریاد کمک خواست. حسن را به داخل بیمارستان منتقل کردند اما اجازه ورود به داخل بخش را به زن ندادند. زن به دخترش دلداری می داد:
- مثه یه ماه قبل شده. یادته چقدر ترسیدیم؟ خوب میشه نگران نباش. خدا بزرگه.
زن به یاد تکرار " خدا بزرگه " های حاجی افتاد، اما نمی دانست چرا جمله ای را که الان گفت از آشوب دلش کم نمی کرد. فروغ بی اختیار دست مادرش را گرفت و به در ورودی اورژانس چشم دوخت. چند دقیقه نگذشت که دکتر آمد. سرش پایین بود و فروغ فقط با صدای مبهمی تسلیت دکتر را شنید.
مادر در یک آن، تمام امید نداشته اش ناامید شد و دو دستی بر سرش زد، اما فروغ فقط نگاه می کرد. مادر شیون و زاری کرد و به صورتش چنگ انداخت و موهای سرش را کشید، اما فروغ فقط نگاه می کرد. مادر نقش بر زمین شد، اما فروغ فقط نگاه می کرد.
فروغ به تصویر دخترکی چشم آبی و زیبا نگاه می کرد که با انگشتی بر لب او را به سکوت دعوت می کرد و فروغ هم سکوت کرده بود و فقط نگاه می کرد.
فروغ بعد از مدتی که به آن تابلو زل زد، آهسته به سمت مادر رفت و از داخل جیب پیراهنش کلید خانه را درآورد و از بیمارستان خارج شد و با قدم های سنگین و شمرده تمام مسیر بیمارستان تا خانه را با سر و پای برهنه، پیاده رفت. کریم آقا، بقالی روبروی خانه شان حال حسن را پرسید اما فروغ نشنید یا نخواست جواب بدهد. خیلی آرام کلید انداخت و وارد خانه شد. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. کریم آقا تا حالا دختر حاج کاظم را با این سر و شکل و اینقدر به هم ریخته ندیده بود.
با سر و صدای زیادی در خانه باز شد. فروغ در حالی که سرتا پایش در آتش می سوخت به میان خیابان دوید. کریم آقا فریاد زد و از مردم کمک خواست. فروغ می دوید و مردم از هر طرف به دنبالش. اما وقتی که شعله های آتش، توانش را از بین بردند افتاد و مردم شاهد ذوب شدن گوشت و پوستش شدند. کریم آقا پتویی آورد و باقیمانده جنازه را خاموش کرد و با ماشینی به بیمارستان منتقل کردند.
زن که تازه به هوش آمده بود با دیدن جنازه ی سوخته شده، آهی کشید و گفت: بیچاره مادرش و کریم آقا می ترسید حرفی بزند...
زن، بعد از آن روز، دیگر بجز آه و ناله هیچ کاری نداشت. اوایل، هفته ای هفت روز کنار قبر بچه هایش می رفت و مویه می کرد. اما این چند ماه آخر به اصرار رضا، کمتر به خاکستان می رفت.
- ننه جان، میخوام کاری بکنم که هفت شب و هفت روز توی خونه کِل بکشی.
- خیر باشه اینشاءالله. نکنه خبریه ناقلا.
- آره دیگه. می خوام برام آستین بالا بزنی؟
و مادر با داغ سنگینی که بر دل داشت" به دیده منت " برای تنها پسرش آستین بالا زد و مقدمات سور و ساط عروسی را راه انداخت.
دختر، غریبه نبود. دوست صمیمی و همکلاس فروغ بود. مادر هر موقع دلتنگ دخترش می شد لیلا را صدا می زد و ساعت ها نگاهش می کرد و کمی آرام می شد. مادر به رضا می گفت چقدر خواهرت به این وصلت راضی بود و تو پشت گوش می انداختی...
مادر به لیلا می گفت من زینب جفاکشم و حالا این زینب جفاکش، بین بچه هایش نشسته و خاک گرم و تازه ی گور رضا را بر سر می ریخت و فریاد می زد خداااا... دیگه کسی برام نمونده. خودمو بگیر و راحتم کن.
و امیر پسر بزرگ زهرا خانم، در حالی که از شدت درد نمی توانست سرپا بایستد با بغض به حاج کاظم می گفت:
- حاجی، به مولا قسم هر چه به رضا گفتم گاز نده، موتور پدر مادر نداره، گوشش بدهکار نبود. فقط می خندید.
و حاج کاظم آهسته گفت:
- چرا بچه های من...!؟